دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/جوش اشکیم و شکست آیینهدار است اینجا
ظاهر
| جوش اشکیم وشکست آیینهدار است اینجا | رقص هستی همهدم شیشه سوار است اینجا | |||||
| عرصهٔ شوخی ما گوشهٔ ناپیداییست | هرکه روتافت به آیینه دچار است اینجا | |||||
| عافیت چشم ز جمعیت اسباب مدار | هرقدر ساغر و میناست خمار است اینجا | |||||
| به غرور من وماکلفت دلها مپسند | ای جنون تاز نفس آینه زار است اینجا | |||||
| نفی خود میکنم اثبات برون میآید | تا بهکی رنگ توان باخت بهار استاینجا | |||||
| هرچه آید به نظر آن طرفش موهوم است | روز شب صورت پشت و رخکار است اینجا | |||||
| سایهام باکه دهم عرضه سیهبختی خویش | روز هم آینهدار شب تار است اینجا | |||||
| دامن چیده در این دشت تنزه دارد | خاک صیادگل از خون شکار است اینجا | |||||
| زندگی معبدشرمی ست چه طاعت چهگناه | عرق جبهه همان سبحه شماراستاینجا | |||||
| عشق میداند و بس قدرگرانجانی من | سنگ شیرازهٔ اجزای شرار است اینجا | |||||
| چند بیدل به هوا دست وگریبان بودن | جیبت ازکف ندهی دامن یار استاینجا | |||||