دیوان بیدل دهلوی/غزلیات/او سپهر و منکف خاک اوکجا و منکجا
ظاهر
| او سپهر و من کف خاک اوکجا و من کجا | داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا | |||||
| عجز راگر در جناب بینیازیها رهیست | اینقدرها بسکه تاکویت رسد فریاد ما | |||||
| نیست برق جانگدازی چون تغافلهای ناز | بیش از این آتش مزن در خانهٔ آیینهها | |||||
| هرکه را الفت شهید چشم مخمورتکند | نشئه انگیزد زخاکشگرد تا روز جزا | |||||
| از نمود خاکسار عشق نتوان داد عرض | رنگ تمثالی مگر آیینهگردد توتیا | |||||
| نیست در بنیاد آتش خانهٔ نیرنگ دهر | آنقدر خاکسترکایینهای گیرد جلا | |||||
| زندگیمحملکش وهم دوعالم آرزوست | میتپد در هر نفس صدکاروان بانگ درا | |||||
| آرزو خونگشتهٔ نیرنگ وضع نازکیست | غمزه درد دور باش و جلوه میگوید بیا | |||||
| هرچهمیبینم تپشآمادهٔ صد جستجوست | زبن بیابان نقش پا هم نیست بیآوازپا | |||||
| قامت او هرکجا سرکوب رعنایان شود | سرو راخجلت مگر درسایهاش داردبه پا | |||||
| هرنفس صد رنگ میگیرد عنان جلوهاش | تاکند شوخی عرق آیینه میریزد حیا | |||||
| بال وپر برهم زدن بیدلکفافسوس بود | خاک نومیدی به فرق سعیهای نارسا | |||||