حافظ (غزلیات)/نه هر که چهره برافروخت دلبری داند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(نه هر که چهره برافروخت دلبری داند)
'


نه هر که چهره برافروخت، دلبری داندنه هر که آینه سازد، سکندری داند نه هر که طرف کله کج‌نهاد و تند نشستکلاه‌داری و آیین سروری داند تو بندگی، چو گدایان، به شرطِ مزد مکنکه خواجه خود روش بنده‌پروری داند غلام همت آن رندِ عافیت‌سوزمکه در گداصفتی، کیمیاگری داند وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزیوگرنه هر که تو بینی، ستم‌گری داند بباختم دل دیوانه و ندانستمکه آدمی‌بچه‌ای شیوهٔ پری داند هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو این‌جاستنه هر که سر بتراشد قلندری داند مدارِ نقطهٔ بینش ز خال توست مراکه قدر گوهر یک‌دانه جوهری داند به قد و چهره، هرآن‌کس که شاه خوبان شدجهان بگیرد اگر دادگستری داند ز شعر دلکش حافظ کسی بُوَد آگاهکه لطف طبع و سخن‌گفتنِ دری داند