حافظ (غزلیات)/صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(صوفی از پرتو می راز نهانی دانست)
'


صوفی از پرتو می راز نهانی دانستگوهر هرکس ازین لعل توانی دانست
قدر مجموعهٔ گل مُرغ سحر داند و بسکه نه   ورقی خواند معانی دانست
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتادهبجز از عشق تو باقی همه فانی دانست
آن شد اکنون که ز ابنای عوام اندیشممحتسب نیز در این عیش نهانی دانست
دلبر آسایش ما مصلحت وقت ندیدور نه از جانب ما دل نگرانی دانست
سنگ و گل را کند از یمن نظر لعل و عقیقهر که قدر نفس باد یمانی دانست
ایکه از دفتر عقل آیت عشق آموزیترسم این نکته بتحقیق ندانی دانست
می بیاور که ننازد بگل باغ جهانهر که غارت گری باد خزانی دانست
حافظ این گوهر منظوم که از طبع انگیخت
ز   ثانی دانست