حافظ (غزلیات)/در سرای مغان رفته بود و آب زده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(در سرای مغان رفته بود و آب زده)
'


 درِ سرای مُغان رُفته بود و آب‌زدهنشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده 
 سَبوکشان همه در بندگی‌ش بسته کمرولی ز تَرکِ کُله، چتر بر سحاب زده 
 شعاعِ جام و قدح، نورِ ماه پوشیده!عذارِ مُغ‌بچگان راهِ آفتاب زده! 
 عروسِ بخت در آن حجله، با هزاران نازشکسته کسمه و بر برگِ گل گلاب زده 
 گرفته ساغرِ عشرت فرشته‌ی رحمتز جرعه، بر رُخِ حور و پری گلاب زده 
 ز شور و عربده‌ی شاهدانِ شیرین‌کارشکر شکسته؛ سمن ریخته؛ رُباب زده! 
 سلام کردم و با من به‌روی خندان گفتکه: «ای خُمارکشِ مُفلسِ شراب‌زده! 
 که این کند که تو کردی به‌ضعفِ همّت و رای؟!ــ ز گنج‌خانه شده؛ خیمه بر خراب زده! 
 وصالِ دولتِ بیدار ترسمَت ندهندکه خُفته‌ای تو در آغوشِ بختِ خواب‌زده 
 بیا به میکده، حافظ، که بر تو عرضه کنمهزار صف ز دعاهای مستجاب‌زده» 
 فلک جَنیبه‌کشِ شاه نصره‌الدّین استبیا ببین ملکش دست در رکاب زده 
 خرد که مُلهمِ غیب است بهرِ کسبِ شرفز بامِ عرش صدَش بوسه بر جناب زده