حافظ (غزلیات)/خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت)
'


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبقصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ اُلفت بودزمانه طرح محبّت نه این زمان انداخت
بیک کرشمه که نرگس بخودفروشی کردفریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب‌خورده و خوی‌کرده میروی بچمنکه آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
ببزمگاه چمن دوش مست بگذشتمچو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طرّه‌ٔ مفتول خود گره میزدصبا حکایت زلف تو در میان انداخت
ز شرم آنکه بروی تو نسبتش کردمسمن بدست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیشهوای مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون بآب می لعل خرقه میشویمنصیبهٔ ازل از خود نمیتوان انداخت
مگر گشایش حافظ در این خرابی بودکه بخشش ازلش در می مغان انداخت
جهان بکام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجهٔ جهان انداخت