حافظ (غزلیات)/از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(از سر کوی تو هر کو به ملالت برود)
'


از سر کوی تو هر کو به ملالت برودنرود کارش و آخر به خجالت برود کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدابه تجمل بنشیند به جلالت برود سالک از نور هدایت ببرد راه به دوستکه به جایی نرسد گر به ضلالت برود کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیرحیف اوقات که یک سر به بطالت برود ای دلیل دل گمگشته خدا را مددیکه غریب ار نبرد ره به دلالت ببرد حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تستکس ندانست که آخر به چه حالت برود حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامیبو که از لوح دلت نقش جهالت برود