دیوان حافظ/از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(از سر کوی تو هر کو به ملالت برود)
'


۲۲۲ از سر کوی تو هر کو بملالت برودنرود کارش و آخر بخجالت برود ۱۸۲
 کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدابتجمّل بنشیند بجلالت برود 
 سالک از نور هدایت ببرد راه بدوستکه بجائی نرسد گر بضلالت برود 
 کام خود آخر عُمر از می و معشوق بگیرحیف اوقات که یکسر ببطالت برود 
 ای دلیل دل گمگشته خدا را مددیکه غریب ار نبرد ره بدلالت ببرد 
 حکم مستوری و مستی همه بر خاتمتستکس ندانست که آخر بچه حالت برود 
  حافظ از چشمهٔ حکمت بکف آور جامی  
  بو که از لوح دلت نقش جهالت برود