اوحدی مراغهای (منطق العشاق یا ده نامه)/چو با من رای پیوندی نداری
ظاهر
| چو با من رای پیوندی نداری | دلم سیر آمد از پیوند و یاری | |||||
| نه خوی آن که از من عذر خواهی | نه بوی آن که بر من رحمت آری | |||||
| سرم شد خیره، تا کی ناامیدی؟ | دلم شد تیره، تا کی بردباری؟ | |||||
| رخت چندان جفا کردست بر من | که گر بعضی بگویم شرم داری | |||||
| گهی در پای عشقم میدوانی | گهی در دست هجرم میگذاری | |||||
| نخواهم داشت دست از دامن تو | اگر خود بر سرم شمشیر باری | |||||
| من از عشق تو با غمهای دلسوز | من از هجر تو در شبهای تاری | |||||