اوحدی مراغهای (منطق العشاق یا ده نامه)/طبیبی با یکی از دردمندان
ظاهر
| طبیبی با یکی از دردمندان | بگفت آن شب که بودش درد دندان | |||||
| که: دندان چون به درد آرد دهانت | بکن ور خود بود شیرین چو جانت | |||||
| رفیقی گر ز پیوندت گریزد | ازو بگریز، اگر جان بر تو ریزد | |||||
| چو زین سر هست، زان سر نیز باید | که مهر از یکطرف دیری نپاید | |||||
| هزیمت رفته را در پی نپویند | حدیث قلیه با سیران نگویند | |||||
| چو بینی دوست را از مهر خالی | فرو خوان قصهی ملکی و مالی | |||||
| چو عاشق ترک شد، معشوق تازی | چنین پیوند را خوانند بازی | |||||
| به مثل خود بود هر جنس مایل | که قایم شد برین معنی دلایل | |||||