اوحدی مراغهای (منطق العشاق یا ده نامه)/دگر بوی بهار آوردهای، باد
ظاهر
| دگر بوی بهار آوردهای، باد | نسیم زلف یار آوردهای، باد | |||||
| به دام اندر کشیدی خستهای را | ز دام عشق بیرون جستهای را | |||||
| نگارم را خبر ده، گر توانی | که: ای جان را به جای زندگانی | |||||
| غمت هر لحظه در پروازم آورد | خیالت چون کبوتر بازم آورد | |||||
| فراقت بس خطا اندیشهای بود | رها کردم، که ناخوش پیشهای بود | |||||
| تو جانی، از تو دوری چون توان کرد؟ | ز جان آخر صبوری چون توان کرد؟ | |||||
| بر آن بودم که سر گردانم از تو | عنان مهر بر گردانم از تو | |||||
| نهم دل بر وفای یار دیگر | و زان پس پیش گیرم کار دیگر | |||||
| چو برگشتم در آمد مهرت از پی | که با ما باز یاغی گشتهای، هی | |||||
| دگر با عشق پیمان تازه کردم | مسلمان گشتم، ایمان تازه کردم | |||||
| تن اندر عشق خواهم داد دیگر | برینم هر چه بادا باد! دیگر | |||||
| دلم رفت و دگر باز آمد آن دل | به پا رفت و به سر باز آمد آن دل | |||||
| بر آن عزمم که: تا من زنده باشم | تو سلطان باشی و من بنده باشم | |||||
| به گفتار از لبت خشنود گردم | به دیدار از تو قانع زود گردم | |||||
| من این اندیشه در خاطر نرانم | که از وصل تو خوش گردد روانم | |||||
| تو همچون گوهری و من چو خاشاک | نباشم لایق وصل تو خوش گردد روانم | |||||
| خطا کردم من، اینها از من آید | چنان دان کین چنینها از من آید | |||||
| ندارم چشم کز من عذر خواهی | که گر خونم بریزی بیگناهی | |||||
| من از عشق تو بس بیساز گشتم | ضرورت هم به مهرت باز گشتم | |||||
| دل من گشته بود از عشق خالی | ولی دیگر به اقبال تو، حالی | |||||