اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)/مناجات

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
قبلی مناجات  از اوحدی مراغه‌ای بعدی
اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)


 ای خرد را تو کار سازندهجان و تن را تو دل نوازنده 
 در صفات تو محو شد صفتمگم شد اندر ره تو معرفتم 
 روشنایی ببخش از آن نورماز در خویشتن مکن دورم 
 رشحه‌ی نور در دماغم ریززیت این شیشه در چراغم ریز 
 تا ببینم چو در نظر باشیتا ببینم چو در نظر باشی 
 بنمایی،چرا ندانم دید؟ننمایی، کجا توانم دید؟ 
 گر چه شد مدتی که در راهمهمچنان در هبوط این چاهم 
 از پس پرده میکنم بازیتا مگر پرده را براندازی 
 بر درت بی‌ادب زدم انگشتحلقه‌ای ساختم ز چنبر پشت 
 تا ز در حلقه را در آویزممیزنم آه و اشک میریزم 
 بتو میپویم، ای پناهم تومگر آری دگر به راهم تو 
 سرم از راه شد، به راه آرشدست من گیر و در پناه آرش 
 زین خیالات بر کنارم کشپرده‌ی عفو پیش کارم کش 
 با منی درد سر چه میخواهم؟چو تو دارم دگر چه میخواهم؟ 
 کرمت چون ز من بریده نشدچه ببینم دگر؟ که دیده نشد 
 بی‌خود ار زانکه باختم ندبیتو به چوب خودم بکن ادبی 
 با چنین داغ بندگی، که مراستبه سر خود چه گردم از چپ و راست؟ 
 از تو گشت استخوان من پر مغزاگر چه کاری نیامد از من نغز 
 باد نخوت برون کن از خاکممتصل کن به عنصر پاکم 
 روشنم کن چو روز شبخیزانبه شبم زین وجود بگریزان 
 چون بر اندیشم از تو اندر حالمرغ اندیشه را بریزد بال 
 تو بجویی مرا؟ خیالست اینباز پرسی ز من؟ محالست این 
 تا حدوث مرا قدم چه کند؟وان وجود اندرین عدم چه کند؟ 
 دیر شد کز دکان گریخته‌امو آب رویی، که بود، ریخته‌ام 
 خجلم من ز بینوایی خویششرمسار از گریز پایی خویش 
 وه! که از کار خود چه تنگدلم!می‌نمیرم ز غم، چه سنگدلم! 
 سود دیدم، سفر به آن کردمبختم آشفته شد، زیان کردم 
 دلم از کار تن به جان آمدهم ز من بر من این زیان آمد 
 جگرم خون شد از پریشانیآه! ازین جان سخت پیشانی! 
 گشته چندین ورق سیاه از منمن کجا میروم؟ که آه از من! 
 تنگدستی چو من چه کار کند؟تا ازو خود کسی شمار کند 
 بی‌چراغ تو من به چاه افتمدست من گیر، تا به راه افتم 
 جز عطای تو پایمردم نیستغیر ازین اشک و روی زردم نیست 
 از تو عذر گناه می‌خواهمچون تو گفتی: بخواه، میخواهم 
 دست حاجت کشیده، سر در پیشآمدم بر درت من درویش 
 مگرم رحمت تو گیرد دستورنه اسباب ناامیدی هست 
 چکند عذر پیچ بر پیچم؟که ز کردار خویش بر هیچم 
 نتوانستم آنچه فرمودیبتوانم، به من چو بنمودی 
 گر ببخشی تو، جای آن دارمور بسوزی، سزای آن دارم 
 غم ما خور، که از غمت شادیممهل از دستمان، که افتادیم 
 گر چراغی به راه ما داریبه در آییم ازین شب تاری 
 ما چه داریم کان نداده‌ی تست؟چه نهد کس که نانهاده‌ی تست؟ 
 به عنایت علاج کن رنجمدستگاهی فرست از آن گنجم 
 دست و دامن گشاده مییممدوان، چون پیاده مییم 
 چون گریزم؟ که پای راهم نیستچون نشینم؟ که دستگاهم نیست 
 گر چه دانم که نیک بد کردمچه توان کرد؟ چونکه خود کردم 
 قلمی بر سر گناهم کشراه گم کرده‌ام، براهم کش 
 گر تو توفیق بندگیم دهیجاودان خط زندگیم دهی 
 دل من خوش کن از شمایل خودگردنم پر کن از حمایل خود 
 کام من پیش تست، پیشم خوانخاکپای سگان خویشم خوان 
 با وفا عقد کن روانم راهمدم صدق ساز جانم را 
 دیر شد، ساغر میم دردهکه من امشب نمیروم در ده 
 میدوم در پی تو سرگشتهتا به پایان برم سر رشته 
 من ازین دو رهی به آزارمتو فرستاده‌ای، تو باز آرم 
 چون نهشتند در سرم مغزینغز دانی تو کمتر از نغزی 
 عشق و دیوانگی و سرمستیکرد بازم بدین تهی دستی 
 از برای تو در تو دارم دستچون تو باشی، هر آنچه باید هست 
 کردگارا، به حرمت نیکانکه در آرم به سلک نزدیکان 
 ریشه‌ی آز بر کش از جانمبه نیاز و طمع مرنجانم 
 از شراب حضور سیرم کندر نفاذ سخن دلیرم کن