اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)/در آداب التماس

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
قبلی در آداب التماس  از اوحدی مراغه‌ای بعدی
اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)


 اوحدی، گر سر لجاجت نیستزو نخواهی که خواست حاجت نیست 
 باغ و خرمن چه خواهی و ده ازو؟زو چه خواهی که باشد آن به ازو؟ 
 تو ازو وقت حاجت او را خواهکو نماید به هر مرادت راه 
 گر مریدی جزو مرادت نیستور جزو خواهی این ارادت نیست 
 هر که بی‌او رود فرو ماندخیز و بیخود برو، که او ماند 
 او شوی گر ز خود فنا گردیتو نمانی، چو آشنا گردی 
 مرغ آن باغ صید این دانه استآنچه کردی طلب درین خانه است 
 زلف معشوق زیر شانه‌ی تستتیر آن شست بر نشانه‌ی تست 
 به خود آنجا کسی نداند رفتبه خدا باشد ار تواند رفت 
 هر چه اندر جهان او باشدیا خود او یا از آن او باشد 
 خرد اندر جهان او نرسدعلم بر آستان او نرسد 
 با تو عقل ار چه بس دراز استداز تو در نیم راه باز استد 
 گر بخواند، جدا ندانی شدور براند، کجا توانی شد؟ 
 بگریزی، کجا روی که نه اوست؟بستیزی کست ندارد دوست 
 صورتی را کزو نبود خبرنقش دیوار دان و صورت در 
 سر این نقش را چه دانی تو؟که ز نقاش در گمانی تو 
 ما نباشیم و این جلال بودلم یزل بود لایزال بود 
 تا تو این جاه و جای را بینیبه خدای، ار خدای را بینی 
 ز تو یک نفس جدا نبودتو نبینی، گناه ما نبود 
 راه خود کس به خود ندید آنجاز محمد توان رسید آنجا