اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)/سر آغاز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' سر آغاز  از اوحدی مراغه‌ای بعدی
اوحدی مراغه‌ای (جام‌جم)


 قل هوالله لامره قد قالمن له‌الحمد دائما متوال 
 احد غیر واجب باحدصمد لم یلد و لم یولد 
 آنکه هست اسم اعظمش مطلقحی و قیوم نزد زمره‌ی حق 
 آنکه بی‌نام او نگشت تمامنامه‌ی ذوالجلال و الاکرام 
 آنکه فوقیتش مکانی نیستوآنکه کیفیتش نشانی نیست 
 آنکه بیرون ز جوهر و عرضست وآنکه فارغ ز صحت و مرضست 
 آنکه تا بود یار و جفت نداشتوآنکه تا هست خورد و جفت نداشت 
 آنکه زاب سفید و خاک سیاهصنع او آفتاب سازد و ماه 
 آنکه مغزست و این دگرها پوستوآنکه چون نیک بنگری همه اوست 
 آنکه او خارج از عبارت ماستذات او فارغ از اشارت ماست 
 نیست انگشت را به حرفش راهمگر از لا اله الالله 
 خرد ادراک ذات او نکندفکر ضبط صفات او نکند 
 دور و نزدیک و آشکار و نهانکردگار جهانیان و جهان 
 همه کروبیان عالم غیبسر فرو برده زین دقیقه به جیب 
 هر چه کرد و کند به هر دو سراکس ندارد مجال چون و چرا 
 از حدیث چه و چگونه و چندهستیش کرده بر زبانها بند 
 ای منزه کمالت از کم و کاستهر چه دور از هدایت تو نه راست 
 راز پنهان آفرینش تونتوان دید جز ببینش تو 
 در نهان نهان نهفته رختدر عیان همچو گل شکفته رخت 
 خالق هر چه بود و هست توییآنکه بگشود وانکه بست تویی  
 بنبستی دری که نگشودیهستی امروز و باشی و بودی 
 از عدم در وجود میریپیش خود در سجود میری 
 ندهی،نعمت تو بیشی هستبدهی، عادت توپیشی هست 
 ما چه پوشیم؟ اگر نپاشی توچه خوریم؟ ار مدد نباشی تو 
 نتوانیم گفت و نیست شکیشکر نعمت ز صد هزار یکی 
 کس خبردار کنه ذات تو نیستفکر کس واقف صفات تو نیست 
 عرش کم در بزرگواری توفرش در موکب عماری تو 
 ای تو بیچون، چگونه دانندت؟چیستی؟بر چه اسم خوانندت؟ 
 عقل ذات تو را چه نام نهد؟فکرت اینجا چگونه گام نهد؟ 
 نیستت جای، در چه جایی تو؟همه زان تو خود، کرایی تو؟ 
 قدرتت در عدد نمی‌گنجدقدر در رسم و حد نمیگنجد 
 رخت از نور خود درآوردهپیش دلها هزار و یک پرده 
 دل ز بوی تو بوی جان شنودجان چه گوی؟ ترا همان شنود 
 رحمتت دایمست و پایندهلایزال از تو خیر زاینده 
 چونکه ذات تو بیکران باشدکس چه گوید ترا که آن باشد؟ 
 نه به ذات تو اسم در گنجدنه به گنجت طلسم در گنجد 
 بسمو تو چون نپیوندیمسمت و اسم بر تو چون بندیم؟ 
 چون نبیند کسی تمام تراچون بداند که چیست نام ترا؟ 
 اسم را نار در زند نورتچه طلسمی؟ که چشم بد دورت 
 ذات و اسم تو هر دو ناپیداستعقل در جستن تو هم شیداست 
 اوحدی، این سخن نه بر سازستاو پدیدار و دیده‌ها بازست 
 سخن عشق کم خریدارستورنه معشوق بس پدیدارست 
 نیست، گر نیک بنگری حالیدر جهان ذره‌ای ازو خالی 
 در تو و دیدن تو خیری نیستورنه در کاینات غیری نیست 
 بشناسش که او چه باشد و چیست؟تا بدانی که رویت اندر کیست؟ 
 دوست نادیده دست بر چه نهی؟رقم بود و هست بر چه نهی؟ 
 اندرین ره تو پرده‌ی کاریهم تو باشی، که پرده برداری 
 گر چه هست این حکایت اندر پوستما نخواهیم جز حکایت دوست