انوری/یمدح الاجل سعدالدین اسعد

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
یمدح الصدر العادل صفی‌الدین عمر انوری (۱۳۳۷ خورشیدی)  از انوری
یمدح الاجل سعدالدین اسعد
یمدح الصدرالکبیر مجدالدین ابوالحسن العمرانی
تصحیح از سعید نفیسی


یمدح الاجل سعدالدین اسعد

 منت از کردگار دادگرست[۱]که ترا کار با نظام و فرست 
 صدر آفاق سعد دین، که ز قدرقدمت جای تارک قمرست 
 این مراتب کنون که می‌بینیاثر جزو و کلی قدرست 
 باش، تا صبح دولتت بدمدکین هنوز از نتایج سحرست 
 ای جوادی، که دست و طبع تراکان دعاگوی و بحر سجده برست 
 پیش دست و دل تو ناچیزستهر چه در بحر و کان زر و گهرست 
 دم کلک تو در بیان و بنانگرچه بر خصم و دوست نفع و سرست 
 غیرت روح عیسیست آن یکخجلت چوب موسی آن دگرست 
 هر چه در زیر چرخ داناییستراستی پرتوی از آن هنرست 
 رانده‌ای بر جهان تو آن احکامکز خجالت رخ زمانه ترست 
 پیش دست تو ابر چون دودستنزد طبع تو بحر چون شمرست 
 ذهن پاک تو ناطق وحی استنوک کلک تو منشی سحرست 
 در حصار حمایت حزمتمرگ چون حلقه از برون درست 
 مابقی را ز خوان خود پندارهرچه بر خوان دهر ماحضرست 
 مه و خورشید شوخ و بی‌شرمندتا چرا بر سر توشان گذرست؟ 
 جاه تو آن شنیده، این دیدهمه مگر کور و آفتاب کرست؟ 
 بحقیقت بدان که مثل تو نیستزیر گردون، مگر که بر زبرست 
 آمدم با حدیث سیرت خویشکه نمودار مردمان سیرست 
 بخدایی، که در دوازده میلهفت پیکش همیشه در سفرست 
 عمل کارگاه صنعت اوستگر سواد مه، ار بیاض خورست 
 بصفای صفی حق آدمکه سر انبیا و بوالبشرست 
 بدعایی که کرد نوح نجیکه در آفاق ازو اثرست 
 برضای خلیل ابراهیمکه بتسلیم در جهان سمرست 
 بنماز و نیاز یعقوبیدر غم یوسفی، کش او پسرست 
 بکف موسی کلیم کریمبدم عیسییی که زنده‌گرست 
 حق داود و لطف نعمت اوکه ترا در بهشت منتظرست 
 بسر مصطفی، شریف قریشکه ز جمع رسل عزیزترست 
 بصفا و وفا و صدق عتیقکه دل و جان فروش و شرع خرست 
 بدلیری و هیبت عمریکه ظهور شریعت از عمرست 
 بحیا و حیات ذوالنورینکه حقیقت مؤلف سورست 
 بکف و ذوالفقار مرتضویکه بحرب اندرون چو شیر نرست 
 حرمت جبرئیل روح امینکه بعصمت جهانش زیر پرست 
 حق میکال، خواجهٔ ملکوتکه ز کروبیان مهینه‌ترست 
 بصدا و ندای اسرافیلکه منادی و منهی حشرست 
 بکمال و جلال عزراییلکه کمین‌دار جان جانورست 
 بصلوة و زکوة و حج و جهادکاصل اسلام از این چهار درست 
 حرمت کعبه و صفا و منیحق آن رکن کش لقب حجرست 
 بکلام خدای عزوجلکه هر آیت ازو دو صد عبرست 
 حرمت روضه و قیامت و خلدحق حصنی که نام آن سقرست 
 بعزیزی و حق نعمت حقکه زیادت ز قطرهٔ مطرست 
 بکریمی و لطف و رحمت توکه گنه‌کار را امیدورست 
 که مرا در وفای خدمت تونه به شب خواب و نه بروز خورست 
 چمن بوستان نعت تراخاطرم آن درخت بارورست 
 که ز مدح و ثنا و شکر و دعادایمش شاخ و بیخ و برگ و برست 
 وآنچه گفتند حاسدان بغرضبسر تو، که جملگی هدرست 
 خاک نعل سمند تو بر منبهتر از توتیای چشم ترست 
 زانکه دایم بپیش همت توآفرینش بجمله مختصرست 
 سبب خدمت تو از دل پاکجان من بسته بر میان کمرست 
 پس اگر ز اعتماد بر مستیحالتی اوفتاد، کان ز سرست 
 تو پسندی که رد کنی سخنمچون منی را بچون تویی نظرست 
 چه کنم؟ بازگیرم از تو مدیح؟بنده را آخر این قدر بصرست 
 چه حدیثست؟ از تو برگردم؟الله الله! چه قول مختصرست! 
 چون بعالم مرا تویی مقصوداز در تو بکوی که گذرست؟ 
 پس بگویند بنده را: حاشاکمردکی ریش گاو و کون خرست! 
 ای جوادی، که خاک پایت رابوسه ده گشته، هر که تاجورست 
 عفو فرما، اگر مثل گنهمخون شبیر و کشتن شبرست 


  1. ابیات ۴ و ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ و ۴۲ و ۴۳ و ۴۴ این قصیده در قصیدهٔ بعد نیز مکرر شده و لازم معنی هر دو قصیده است.