انوری/یمدح الملک پیروزشاه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
بمدح‌الامیر العادل ضیاءالدین مودود بن احمد العصمی و تهنیته بالقدوم انوری (۱۳۳۷ خورشیدی)  از انوری
قصیده‌ای در مدح پیروزشاه
بحضرت مخدوم بار خواهد
تصحیح از سعید نفیسی


یمدح الملک پیروزشاه

 ای زمان شهریاری روزگارتتا قیامت شهریاری باد کارت 
 ای ترا پیروزی و شاهی مسلمباد بر پیروزی و شاهی قرارت 
 ای بجایی کاسمان منت پذیردگر دهی جایش، کجا؟ اندر جوارت 
 هر کجا رای تو شد راضی بکاریجنبش گردون طفیل اختیارت 
 هر کجا عزم تو شد جنبان بفتحیبر سر ره نصرة اندر انتظارت 
 خندهٔ خنجر ز فتح بی‌قیاستنالهٔ دریا ز بذل بی‌شمارت 
 داغ طاعت بر سرین تا وحش و طیرتمهر بیعت بر زبان تا مور و مارت 
 در مقام سمع و طاعت هر دو یکسانشیر شادروان و شیر مرغزارت 
 حق و باطل را که پیدا کرد و پنهان؟حزم پنهان و نفاذ آشکارت 
 دی و فردا را بهم پیش تو آردبر در امروز امر کامگارت 
 هر مرادی کاسمان در جیب داردبازیابی، گر بجویی، در کنارت 
 نقش مقدوری نیارد بست گردونجز باستصواب رای هوشیارت 
 بر در کس عنکبوت جور هرگزکی تند؟ تا عدل باشد یار غارت 
 پردهٔ شب درگهت را پرده گشتیگر اجازت یافتی از پرده‌دارت 
 بارهٔ ادهم نیارد کرد گیتیثابت ارکان‌تر ز حزم استوارت 
 افعی پیچان نشد در صف هیجاتیز دندان‌تر ز رمح خصم خوارت 
 از دل خارا نیامد هیچ آتشفتنه‌سوزی را چو تیغ آبدارت 
 گنج را لاغر کند بذل سمینتملک را فربه کند کلک نزارت 
 کلکت از دریا کمال خویش یابدداند این معنی دل دریا عیارت 
 لازم دست چو دریای تو زان شدکلک آبستن بدر شاهوارت 
 تابش خورشید نتواند گرفتنکشوری از ملک و جاه بی‌کنارت 
 چاوش اوهام نتواند رسیدنتا کجا؟ تا آخر صف روز بارت 
 در درون پره افتد، از برون نیشیر و گاو آسمان، روز شکارت 
 شهریارا، بخت یارت باد، نی نیآنکه او یاری ندارد باد یارت 
 روز هیجا، کاسمان سیارگان رادر تتق یابد ز گرد کارزارت 
 رخنه در کوه افگند، چه؟ کر و فرتلرزه بر چرخ افگند، چه؟ گیر و دارت 
 بر فلک دوزد بطنازی در آن دمحکم بدرا بیلک گردون گذارت 
 در عدد بطنازی نماید، در عمل نیگاه کوشش ده سوار و صد سوارت 
 هر سوار از لشکر دشمن دو گرددنز مدد، از خنجر چون ذوالفقارت 
 جوف دوزخ بر کند قهرت بیک دمگر جدا افتد ز عفو بردبارت 
 سایه از قهر تو گر آگاه گرددبگسلد حایل ز خصم خاکسارت 
 جمع گردد جزو جزوش بار دیگرکَشته‌ای را کآید اندر زینهارت 
 پشته چون هامون کند، هامون چو پشتهپویهٔ جولان ز رخش راهوارت 
 بس که بر سیمرغ و رستم بذله گفتیگر بدیدی در مصاف اسفندیارت 
 خسروا، این گونه شعر از بنده یابیهم تو دانی، ای سخندانی شعارت 
 شاخ دانش مثل من طوطی نداردمن نگویم ای چو طوطی صدهزارت 
 گرچه از این بنده یادت می‌نیایدباد صد دیوان سخن زو یادگارت 
 مدح تست از هر چه گوید سهل و مشکلگر یکی گوید و گر گوید هزارت 
 تا دوام روزگار از دور باشددور دولت باد دایم روزگارت 
 گشته هر امروزت از دی ملکت افزونباد چون امروز و دی امسال و پارت 
 اصل ماتم تیغ هندی در یمینتفرع شادی جام زیرن در یسارت 
 ای قوی بازو بحفظت دولت و دینحرز بازو باد حفظ کردگارت