اسیر/حلقه

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
ای ستاره‌ها حلقه  از فروغ فرخزاد
دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته ست به بر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه ی خوشبختی است ،حلقه ی زندگی است

همه گفتند :مبارک باشد

دخترک گفت دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روز هایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته ،هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای،این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است

اندوه
اسیر