آذری یا زبان باستان آذربایجان/گفتار یکم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
دیباچه آذری یا زبان باستان آذربایجان  از احمد کسروی
گفتار یکم: مردم و زبان باستان آذربایگان
گفتار دوم


گفتار یکم

مردم و زبان باستان آذربایگان

آذربایگان در آغاز تاریخ:

کسانیکه بتاریخ آشنایند، و از جستجوهای دانشمندانه که از صد سال باز در پیرامون تاریخ انجام گرفته و از نتیجه های گرانبهایی که بدست آمده آگاهند، این میدانند که در سه یا چهار هزار سال پیش، مردمانی بنام آریان یا ایران[۱] از میهنی که در آن میزیسته اند کوچیده و در آسیا و اروپا پراکنده شده اند و هر گروهی از ایشان بهر کجا که رسیده اند و در آن نشیمن گرفته اند بر بومیان دیرین چیره درآمده و بنیاد فرمانروایی گزارده اند و از اینرو در تاریخ بنام گردیده اند. چنانکه یونانیان و رومیان که بنیاد زندگانی اروپا از ایشانست و در تاریخ آنهمه جای بزرگی برای خود باز کرده اند و گرمنان (ژرمن) که روم غربی را برانداخته و با جوش و جنب خود دور نوینی (سده های میانه) در تاریخ اروپا پدیدآورده اند، همگی از آن مردمان بوده اند. همچنین دسته هایی از آنان که ب په شته ایران رسیده و در اینجا نشیمن گرفته اند، سه تیره از آنان که ماد و فارس و پارت باشند هریکی بنوبت خود بنیاد فرمانروایی گزارده اند که هرکدام بزرگترین و یا نیرومندترین فرمانروایی در آسیا بوده است.

اگرچه کوچیدن ایران از میهن باستان خود و پراکنده شدن ایشان در اروپا و آسیا پیش از زمان تاریخ رخ داده و نوشته ای از آن زمان در دست نیست، لیکن رهنمونهایی که از اوستا و از دیگر جاها در این باره در دست است و جستجوهایی که از راه دانش انجام گرفته آن را بسیار روشن گردانیده. ما امروز نیک میدانیم که آریان یا ایران پیش از کوچ در سرزمینهای یخبندان شمالی میزیسته اند که اوستا آن را «آئریا ویجو»[۲] مینامد و چنین میگوید که ده ماه در آنجا زمستان بود و تنها دو ماه تابستان میشد.

اینها در تاریخ روشن است و جای گفتگو نیست که ایران یا مردم ایر چون به پشته ایران آمدند دسته بزرگی از ایشان که ماد نامیده میشدند شمال غربی ایران را که اکنون آذربایجان و شهرهای همدان و کرمانشاهان و قزوین و اسپهان و تهران در آنجاست فرا گرفتند و این زمینها بنام ایشان سرزمین ماد خوانده میشد که آذربایجان «ماد خرد» و آن بخش دیگر «ماد بزرگ» بوده. مادان با آن کارهای تاریخی بزرگی که انجام داده اند (از برانداختن پادشاهی بزرگ آشوری و پیش رفتن تا سوریا و آسیای کوچک) نه کسانیند که فراموش گردند.

پس چنانکه میبینید آذربایجان از آغاز تاریخ از رهگذر مردم و زبان، حال بس روشنی میدارد و جای کشاکش و گفتگو درباره آن نیست. آری ما این را نیز میدانیم که پیش از ایران بومیان دیگری در آذربایجان مینشسته اند و ایران چون بآنجا درآمده و بر آن بومیان چیره شده اند، دو تیره بهم درآمیخته اند. ولی این در همه جا بوده است و ما در پی آن نیستیم که بگوییم مردم آذربایجان یا مردم ایران تنها از ریشه ایر بوده اند و هیچ آمیختگی با دیگران نمیداشته اند. این خود چیز بیهوده ایست و جدایی میانه این ریشه وآن ریشه گزاردن دور از خرد میباشد.

ما بیش از همه در پی راستی هستیم و میخواهیم آنچه را که بوده بدست آوریم. میخواهیم بگوییم در آغاز تاریخ که سه هزار سال پیش بوده مادان در آذربایجان و این پیرامونها نشیمن داشته اند، و اگر کسی بتاریخ آشناست این میداند که تا دو هزار سال پیش ترکان از این نزدیکیها بسیار دور بوده اند و در میانه های آسیا میزیسته اند، و این خود پندار بسیار عامیانه است که کسانی گویند آذربایجان از نخست سرزمین ترکان بوده و هیچ سودی از چنین گفته ای در دست نخواهد بود.

پیش از این درباره ریشه و نژاد مردمان هرکسی آنچه میپنداشتی مینوشتی. در توریت ایرانیان را با تازیان از یکرشته شمارده. مسعودی و دیگران کردان را از «بنی عامر» نگاشته اند. لیکن اینها عامیانه است و ارجی بآنها نتوان نهاد. ما امروز بهترین راه برای شناختن نژاد یک توده زبان ایشان را میشناسیم. درباره آذربایجان نیز گذشته از چیزهای دیگر یک نمونه بسیار نیکی از زبان آنجا در آغاز تاریخ آنجا در دست است و آن اوستا میباشد. زیرا شت زردشت را چنانکه نوشته اند برخاسته از آذربایجان بوده، و از آنسوی زبان اوستا خود میرساند که در شمال سروده گردیده است.[۳]

اینها در آغاز تاریخ و در زمان مادانست. پس از آن چون بزمانهای هخامنشیان و اسکندر و سلوکیان و اشکانیان و ساسانیان بیاییم و یکایک را از دیده گذرانیم، در هیچیکی پیشآمدی در آذربایجان که دیگر شدن مردم آنجا را در بر دارد رخ نداده است.

در زمان اسکندر پیشآمدی در آذربایجان بوده که نشان نیکی از زبان آنجا بدست داده، و آن خود نام «آذربایجان» است. چنانکه گفتیم اینجا را «ماد خرد» نامیدندی. ولی چون اسکندر بایران درآمد و بهمه جا دست یافت، در آذربایجان «آتورپات» نامی از بومیان برخاسته آنجا را نگه داشت، و چون او تا میزیست فرمانروا میبود، از اینجا سرزمین بنام او »آتورپاتکان« نامیده شد و همان کلمه است که کم کم «آذربایجان» گردیده، و ما میدانیم که خاندان آتورپات تا چند صد سال آن فرمانروایی را نگه میداشتند و در زمان سلوکیان و اشکانیان برپا میبودند. اگرچه باین نام (آذربایجان) نیز دست برده اند و در برهان قاطع و دیگر کتابها سخنانی درباره معنی آن توان پیدا کرد، لیکن اینها همه عامیانه است و در بازار دانش ارجی بآنها نتوان نهاد. بیگمان «آذربایجان» نام ایرانی است و ما معنی آنرا بارها باز نموده ایم.[۴]

در زمان اشکانیان ترکان رو بسوی غرب آورده و بمرز ایران نزدیک شدند. ولی با آن نیرویی که پادشاهان اشکانی را میبود باور نکردنیست که دسته هایی از آنان بدرون ایران آمده باشند و ما در تاریخ نشانی از چنان چیزی نمییابیم.

در زمان ساسانیان ترکان دیگر نزدیکتر بودند و از شمال و از راه دربند قفقاز نیز با ایران همسایگی داشتند. لیکن با اینهمه گمانی بدرآمدن آنان بآذربایجان نیست. شاید در تاریخ دسته های کوچکی را از ایشان پیدا کنیم که شاهان ساسانی در جنگ دستگیر کرده و در اینجا و آنجا نشیمن داده اند. ولی اینگونه دسته ها زود با مردم درآمیخته از میان روند و نشانی از خود باز نگزارند. نامهای رودها و کوهها و شهرها در آذربایجان:

یکی از چیزهایی که مردم یک سرزمین و زبان آنانرا نشان دهد، نامهای رودها و کوه ها و دیه ها و شهرها و کویهاست. زیرا هر مردمی این نامها را از زبان خود پدید آورند و بروی آن چیزها گزارند. اگرچه بیشتر اینگونه نامها که ما امروز میداریم معنایی از آنها فهمیده نمیشود ولی بیگمان اینها همه معنی داشته اند و ما چون از راه دانش جستجو میکنیم معنی بسیاری از آنها را پیدا میکنیم.[۵]

باید بیگفتگو پذیرفت که نامهایی که بر روی رودها و کوهها و آبادیها و مانند اینها گزارده شده از زبان مردمیست که نامها را گزارده اند و اینها هرکدام معنایی در آن زبان داشته و همانا از روی آن معنی است که نامش گردانیده اند.

اگر در آذربایجان هم بنامهای رودها وکوهها وآبادیها پردازیم یکرشته ازآنها نامهاییست که معنای روشنی ندارد:

همچون تبریز و خوی و سلماس و ارومی و ویجویه و لیلاوا و الوار وآستارا و اوجان و ارس و ازناب و بسیاری مانند اینها.[۶]

رشته دیگری نامهاییست که ما از راه زبانشناسی پی بمعنای آنها برده یا بگمانی درباره آنها رسیده ایم: همچون مرند و آرونق و مارالان و مایان و گهرام دز (گرمادوز) و مراغه و گیلاندوز و دیلمگان و گارا رود و قارقا بازار و مانند اینها. رشته سومی نامهاییست که خود معنای روشنی دارد: همچون سرد رود و گرم رود و زرین رود و گریوه و رویین دز و هشتاد سر و باکو و بسیار مانند اینها.

درباره این نامها بسخن بس درازی نیاز است که ما در اینجا میدان آن را نمیداریم و تنها این اندازه مینگاریم که رشته نخست گویا بسیاری از آنها از زمانهای بس دوری بازمانده و برخی شاید یادگار زبانهاییست که پیش از رسیدن ایران باینجا رواج داشته و اینست ما هیچ مانندگی میانه آنها با زبانهای آریان نمییابیم: همچون خوی و سلماس و ارومی و مانند اینها. ولی بسیاری نیز اگرچه ما معنای آنها را نمیدانیم، این میدانیم که از زبان آریان بیرون نیست: همچون ازناب و اهراب و لیلاوا و نخچوان و بردوا و مانند اینها. اما دو رشته دیگر چون معنای آنها را میدانیم آشکار میبینیم از زبان آریان است و این رهنمون دیگر میباشد که مردم باستان آذربایجان جز از نژاد ایران یا آریان نبوده اند و پاره ای از این نامها یاد مادان را در بر میدارد.

آذری یا زبان آذربایجان:

پس از اسلام تاریخ آذربایجان از دیده مردم و زبان دیگر روشنتر است و ما نوشته هایی از تاریخ نگاران و جغرافی نویسان عرب در دست میداریم.

باید دانست جنبش اسلامی راه بس پهناوری برای کوچ عرب باز کرد و اینان که صدها سال در ریگستان خشک و بی بار عربستان بسختی زیسته و همیشه چشم بسوی سرزمینهای سبز و پر بار عراق و ایران و سوریا دوخته بودند، بیکباره راه آرزو را باز دیده رو بسوی کوچ آوردند و در همان زمان دسته های بس انبوهی از ایشان در این گوشه و آن گوشه ایران جا گرفتند، و آذربایجان را در سایه چمنهای سبز و چراگاههای پهناور و آبهای فراوان بیشتر پسندیدند و در اینجا بیشتر نشیمن گرفتند و رشته کارها تا دویست و سیصد سال در دست ایشان میبود. با اینهمه آذربایجانیان زبان و نژاد خود را از دست ندادند و کم کم تازیان بآنان درآمیخته نابود گردیدند.

جغرافی نویسان عرب که از آذربایجان در آن زمان سخن رانده اند زبان آنجا را جداگانه یاد کرده و آن را «آذری» نامیده اند و ما اینک نگارشهای آنان را در اینجا میآوریم:

۱ـ پسر حوقل که در نیمه یکم سده چهارم کتاب «المسالک و الممالک» را نوشته در سخن راندن از آذربایجان و آران و ارمنستان[۷] چنین میگوید: «زبان مردم آذربایجان و زبان بیشتری از مردم ارمنستان فارسی و عربی است لیکن کمتر کسی بعربی سخن گوید و آنانکه بفارسی سخن گویند بعربی نفهمند تنها بازرگانان و زمینداران (ارباب الضیاع) اند که گفتگو با این زبان نیک توانند. برخی تیره ها نیز در اینجا و آنجا زبانهای دیگری میدارند چنانکه مردم ارمنستان بارمنی و مردم بردعه بآرانی سخن گویند و در آنجا کوه مشهوریست که «قبق»[۸] نامیده شود و زبانهای گوناگون فراوان از آن کافران آن کوه را فرا گرفته است».[۹]

۲ـ مسعودی تاریخ نگار بنام نیمه های سده چهارم هجری در کتاب «التنبیه و الاشراف» چون استانهای ایران را از آذربایگان و ری و تبرستان و خراسان و سیستان و کرمان و فارس و خوزستان و دیگر جاها میشمارد چنین میگوید: «همه این شهرها و استانها یک کشور بود و یک پادشاه داشت، و زبانشان هم یکی بود اگرچه به نیمزبانهای گوناگون ـ از پهلوی و دری و آذری و دیگر مانند اینها ـ بخشیده میشد».[۱۰]

۳ـ جهانگرد و دانشمند بنام ابو عبداالله بشاری مقدسی در کتاب «احسن التقاسیم» که در نیمه دوم سده چهارم پرداخته کشور ایران را به هشت بخش کرده میگوید: «زبان مردم این هشت اقلیم عجمی است. جز اینکه برخی از آنها دری و برخی بازبسته (منغلقه) است و همگی را فارسی نامند».[۱۱] سپس چون از آذربایجان سخن میراند چنین میگوید: «زبانشان خوب نیست[۱۲] و در ارمنستان بارمنی و در آران بآرانی سخن گویند. فارسیشان را توان فهمید در پاره حرفها بزبان خراسانی ماننده و نزدیک است».[۱۳]

۴ـ یاقوت حموی جغرافی نگار دانشمند سده هفتم درباره آذربایجان مینویسد: « نیمزبانی دارند که آذریه نامیده شود و کسی جز از خودشان نفهمد».[۱۴]

از این نوشته ها که از دانشمندان شناخته جغرافی و تاریخ سده های پیشین تاریخ هجری آوردیم نیک روشن است که در آن زمانها زبان یا نیمزبانی که در آذربایجان سخن گفته میشد شاخه ای از فارسی بوده و آنرا «آذری» مینامیده اند (چنانکه نیمزبانی را که در آران روان بوده آرانی میخوانده اند) و در آن زمانها نشانی از زبان ترکی در آذربایگان (همچنان در آران) پدیدار نبوده است.

در این باره ما گواه دیگری از سرگذشت ابوالعلای معری و شاگرد او ابو زکریا خطیب تبریزی در دست میداریم. بدینسان که ابو زکریا از هوش و زیرکی استاد خود ابوالعلاء سخن رانده چنین میگوید که روزی در مسجد معره پیش او نشسته بودم و یکی از کتابهایش را بر وی میخواندم ناگهان یکی از همشهریان خود را دیدم که از مسجد درآمد و میخواست بنماز ایستد. من دو سال بود که در معره زیسته و کسی را از مردم شهر خود ندیده بودم. از اینرو از دیدن او حالم دیگرگون شد. ابوالعلاء حال مرا دریافته پرسید: تو را چه روی داد؟. گفتم: پس از آنکه سالها کسی را از مردم شهر خود ندیده بودم اکنون یکی از همسایگان خویش را در اینجا میبینم. گفت: پس برخیز و با وی گفتگو کن. گفتم: تا درس بانجام رسد. گفت: برخیز، من چشم براه تو میدارم. من برخاسته نزد آن مرد همسایه رفتم و بآذری[۱۵] گفتگوی فراوان کردیم و هرچه میخواستم از وی پرسیدم، و چون پیش استادم برگشته نشستم، پرسید این چه زبانی بودکه گفتگو داشتید؟!.. گفتم: این زبان مردم آذربایجان است. گفت: من آنرا نمیشناختم و آنچه بهم گفتید نفهمیدم. ولی کلمه های شما را بیاد سپردم. میگوید: همه کلمه ها را که بهم گفته بودیم باز گفت و من از هوش او بس در شگفت شدم.[۱۶]

از شگفتیهاست که در کتاب «نامه دانشوران» که در زمان ناصرالدینشاه چند تنی آنرا پرداخته اند، ترجمه این سرگذشت را آورده و «الاذریه» «زبان ترکان» ترجمه کرده اند و این خود رهنمونست که نویسندگان آن کتاب زبان دیگری برای آذربایگان در هیچ زمانی سراغ نمیداشته اند. از سوی دیگر این لغزشی از ایشان است که در ترجمه بپندار خود کار بسته و بی آنکه چگونگی را باز نمایند بجای آذری زبان ترکان گزارده اند، و این دستاویز دیگری در دست کسانی شده که آذربایجان را از نخست میهن ترکان میپندارند.

پانویس[ویرایش]

  1. با یاء مجهول . Eran
  2. در کتابهای پهلوی «ایران ویج» .
  3. جدایی که زبانهای شمال و جنوب داشته در همین دفتر خواهد آمد.
  4. گفتاریکه در آن باره نوشته ایم بارها چاپ شده و آخرین آنها در شماره ۶ سال چهارم پیمان بوده.
  5. نگارنده که زمانی بآن رشته پرداختم تا پانصد نام معنی درست آنها را پیدا کرده و یا نزدیک بآن رفتم و آنچه از اینراه بدست آورده بودم کتابی ساختم که چاپ نشده و تنها نمونه هایی از آن در دو دفتر بنام «نامهای شهرها و دیه ها» چاپ گردیده.
  6. آنچه درباره تبریز در کتابها نوشته اند و یا بر زبانها میگویند همه عامیانه و نادرست است و من با همه جستجوهایی که بکا ر بردم بمعنی آن نرسیدم و بهتر دیدم بحال خود گزارم.
  7. در آن زمانها این استان را یک سرزمین میشماردندی و فرمانروایی که بآذربایجان آمدی بر آران و ارمنستان نیز فرمان راندی.
  8. خواست او کوههای قفقاز است که از باستان زمان مردان گوناگون در آن مینشسته اند و بگفته ابوالفداء «کوهستان زبانها» (جبل الالسن) نامیده میشده.
  9. المسالک و الممالک چاپ لیدن صفحه ٢٥٠ .
  10. التنبیه و الاشراف چاپ لیدن صفحه ٨٧ـ در ترجمه بمعنی بسنده شده است.
  11. احسن التقاسیم چاپ لیدن صفحه ٢٥٩ .
  12. در جای دیگر نیز گفته: «و فی لسانهم تکلف». پیداست فهمیدن آذری بر او سخت افتاده.
  13. احسن التقاسیم چاپ لیدن صفحه ٣٧٤ .
  14. معجم البدان چاپ مصرجلد اول صفحه 160 .
  15. در کتاب انساب سمعانی که در اروپا پیکره برداشته اند بجای «الاذریه» «الاذربیجیده» است. باید گفت: رونویس دست در آن برده و یا شاید درست آن «الاذربیجیه» بوده.
  16. بیگمان خطیب در ستایش استاد خودگزافه سرایی کرده و این نشدنیست که کسی زبانی را که نمیفهمد یک رشته گفتگو را در آن شنود و بیاد سپارد.