آذری یا زبان باستان آذربایجان/گفتار دوم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گفتار یکم آذری یا زبان باستان آذربایجان  از احمد کسروی
گفتار دوم: ترکی چگونه و از کی بآذربایجان راه یافته؟..
گفتار سوم


گفتار دوم

ترکی چگونه و از کی بآذربایجان راه یافته؟..

زمان سلجوقیان یا روزگار کوچ ترکان:

از آنچه تا اینجا گفتیم پیداست که آذربایجان تا سده های پیشین تاریخ هجری مردمش جز از آریان یا ایران، و زبانش جز از ریشه آری نبوده و تا سده ششم آذری زبان آنجا بوده. پس باید پرسید که «ترکی چگونه و از کی بآذربایجان راه یافته؟!..».

آنچه ما جسته ایم و میدانیم ترکی بآذربایجان از زمان سلجوقیان و از راه کوچ ایلهای ترک درآمده. پیش از آن اگر در تاریخ نشانی از بودن ترکان در آذربایجان پیدا کنیم بیگمان جز دسته اندکی نبوده اند و پس از زمانی از میان رفته اند.

باید دانست درآمدن سلجوقیان بایران و چیره شدن ایشان بیش از آنچه در کتابها نمایانست ارج میدارد. اگر این راست است که باید هر پیشآمدی را از روی نتیجه های آن بسنجیم باید جنگ دندانقان و فیروزی را که سلجوقیان در آن جنگ بر سلطان مسعود غزنوی یافتند یکی از بزرگترین پیشآمدهای تاریخی بشماریم. زیرا در نتیجه آن جنگ و فیروزیست که ترکان بانبوهی در ایران و عراق و سوریا و آسیای کوچک پراکنده شدند و چندین پادشاهی بزرگی از آنان پدید آمد و دامنه شهرگشاییهای آنان تا آنسوی رود دانوب در اروپا کشیده گردید.

کسانیکه از تاریخ آگاهند این میدانند که ترکان در زمان اشکانیان، بانبوهی فراوان، بمرز ایران رسیدند و در آنجا نشیمن گرفته و بنیاد پادشاهی نهادند. ولی در آنزمان اشکانیان، و پس از ایشان ساسانیان بنیرویی که میداشتند همیشه جلو آنان را میگرفتند. سپس نیز چون ساسانیان برافتادند تازیان در برابر ترکان جای آنان را گرفتند و تا سیصد سال بیشتر همیشه جلو آنان را میگرفتند. سپس نیز چون رشته کار تازیان از هم گسیخت سامانیان همواره سیصد هزار سواره و پیاده در مرز کشور نگاهبان میگماردند و راه ترکان را باز نمیگزاردند. همین رفتار را سلطان محمود و پسرش مسعود نیز مینمودند. اینان گرچه خود ترک بودند میان ایرانیان بزرگ شده و دربارشان یک دربار ایرانی بود، و اینست راه بروی ترکان باز نمیداشتند. دسته هایی را که خودشان آورده بودند چنانکه خواهیم دید از آن نیز پشیمانی مینمودند.

هزارسال کمابیش ترکان در مرز ایران ایستادند، و در این میان شماره ایشان بس انبوه گردیده و دسته های دیگری از پشت سر بآنان پیوستند و همیشه آماده کوچ و پیشرفت میایستادند، و چون طغرل بیک و برادرانش در سال ۴۳۱ سلطان مسعود را شکستند و بر خراسان دست یافته بنیاد فرمانروایی گزاردند و بدینسان راه کوچ باز گردید، گذشته از گروه بسیار انبوهی که با خود سلجوقیان آمدند و سپاه ایشان بودند، گروههای دیگری از پشت سر پیاپی رسیدند و شاید بیست سال نگذشت که بهر گوشه ایران پراکنده شدند، و دسته هایی از آنان تا بعراق و دیگر جاها پیش رفتند.

اگر کسانی کتاب ابن اثیر و دیگر کتابها را بخوانند و تاریخ سده های اسلامی را گام بگام پیش آیند نیک خواهند دید که آمدن سلجوقیان رنگ دیگری بجهان اسلام داده و روزگار نوینی را باز کرده، و در همه جا رشته کارها بدست ترکان افتاده. اگرچه در هیچ جا شماره درستی از آنها بدست نمیدهند و خود نتوانستندی داد، لیکن جمله هایی را گاهی مینگارند که اندازه انبوهی ترکان را میرساند.

ابن اثیر در سال ۴۳۵هجری میگوید: «در این سال ده هزار خرگاه از ترکان که همیشه بسرزمین مسلمانان و پیرامونهای کاشغر و بلاساغون تاخته تاراج کردندی، اسلام پذیرفتند و در عید قربان بیست هزار گوسفند سر بریدند». میگوید: «این تیره ها پیش از این ناچار بودند که همگی یکجا گرد آمده خود را از آسیب مسلمانان نگه دارند. لیکن چون اسلام پذیرفتند هر گروهی رو بسویی آوردند و در سرزمینهای اسلامی پراکنده شدند و هر ده هزار خرگاه یا بیش یا کم در سرزمین دیگری فرود آمدند».

همو در سال ۴۴۰گوید: «اینسال گروه بسیاری از غزان از ماوراءالنهر پیش ابراهیم نیال (برادر مادری طغرل بیک که فرمانروای ری و همدان بود) آمدند. او گفت: سرزمین من گنجایش شما و توانایی روزی و خوراک شما را ندارد. بهتر آنست که بروم (آسیای کوچک) رفته و با کافران جنگ و در راه خدا کوشش کنید».

ابن بی بی مینویسد: «چون سلیمان شاه پسر قتلمش را بجنگ روم بآسیای کوچک فرستادند صد و بیست هزار خانوار ترکمن را که از ترکستان آمده بودند سپاه او کردند».[۱]

از این نوشته ها که از کتابها تکه تکه بدست میآید پیداست که در زمان سلجوقیان ترکان بانبوهی بسیار بایران و این سرزمینها آمده اند، و این چیزیست که خود تاریخ نیز میرساند. زیرا گذشته از پادشاهی بسیار بزرگی که طغرل و برادرانش در ایران و عراق بنیاد نهادند و آن کارهای بزرگ را انجام دادند، یک پادشاهی دیگری از ایشان در آسیای کوچک بنام سلجوقیان روم پدید آمده که آن نیز بزرگ و نیرومند بوده و جایی در تاریخ برای خود باز کرده. پس از مرگ ملکشاه یک پادشاهی نیز در شام پدید آمده.

پس از آن اتابکان در آذربایجان و فارس و ارمنستان و دیگر جاها برخاسته اند. پس از آن خوارزمشاهیان پیدا شده اند. پس از زمان مغول قره قویونلویان و آق قویونلویان پدید آمده اند. در آسیای کوچک عثمانیان برخاسته و آن کارهای بزرگ تاریخی را انجام داده اند.

اینها همه با دست ترکان انجام گرفته و بهترین رهنمون بفزونی و انبوهی ایشان در ایران و این پیرامونها میباشد.

نخستین دسته های ترکان در آذربایجان:

اگرچه راه کوچ بروی ترکان از زمان پادشاهی سلجوقیان باز شد لیکن باید دانست دسته هایی پیش از آنزمان بایران آمده اند و بآذربایجان رسیده اند. بدینسان که سلطان محمود چون بماوراءالنهر رفت گروهی از ترکان را (پنجاه هزار تن کما بیش) با خود بایران آورد و در خراسان نشیمن داد، و اینان چون زمانی بودند دسته ای از ایشان جدا گردیده از راه کرمان آهنگ اسپهان کردند، و چون محمود نامه بعلاءالدوله خداوند اسپهان نوشت که آنان را باز گرداند و یا کشته سرهاشان را فرستد و علاء الدوله میخواست بنیرنگ این کار را انجام دهد، ترکان فهمیده و خود را از دام رها گردانیدند و از اسپهان بیرون آمدند و در همانجا یغما کنان خود را بآذربایجان رسانیدند. که میتوان گفت: نخستین دسته از ترکان در آن سرزمین بودند.

این داستان پیش از سال ۴۱۱ هجری و شماره ترکان یا غزان دو هزار خرگاه کمابیش بوده که هر خرگاهی را رویهم هفت یا هشت تن میتوان شمرد. خداوند آذربایجان در این زمان وهسودان پسر محمد روادی بود، و او چون با فرمانروایان نزدیک دیگر از شدادیان آران و دیگران دشمنی و همچشمی میداشت، از رسیدن اینان که همه مردان جنگجو و سخت کمان میبودند خشنود گردید و در آذربایجان نشیمن داد. ولی اینان در آنجا آسوده ننشستند و پیاپی بارمنستان و جاهای دیگر تاختند و تاراج و ویرانی دریغ نگفتند، چنانکه ایشان را داستانهای درازی هست که ما در جای دیگری نوشته ایم و در اینجا نیازی بیاد کردن آنها نمی بینیم.[۲]

آن دسته از این ترکان که در خراسان بازماندند چون آنان هم دمی آسوده نمینشستند، محمود بارها سپاه بسرکوب ایشان فرستاد و یکبار نیز خود بر سر ایشان رفت و همگی ایشان را از خراسان ببلخانکوه باز راند. لیکن چون در سال ۴۲۰ محمود مرد و پسرش محمد در غزنین بجای وی نشست و از اینسوی مسعود از ری لشگر بر سر غزنین میبرد و در این هنگام دوباره او دسته هایی را از ترکان یا غزان بیاری خود خواست و سپس آنان را در خراسان نشیمن داد که سالهایی در آنجا میبودند و مردان ایشان در سپاه کار میکردند. لیکن مسعود چون کینه ایشان را در دل میداشت خواست بنیرنگ کینه جوید و آنان را همراه تاش فراش روانه ری گردانید و باو دستور گرفتن و کشتن آنان را داد، و تاش در ری چون خواست اندیشه خود را بکار بندد در میانه آشوب برخاست و ترکان دلیرانه جنگ نمودند و تاش را که سپهسالار ری میبود کشتند و همه کسان مسعود را از ری بیرون کردند. این در سالهای ۴۲۸ و ۴۲۹ بود که اینهنگام سلجوقیان نیز بخراسان درآمده بودند و مسعود چون گرفتار ایشان بود نتوانست به ری پردازد، و این ترکان چون بآنجا دست یافتند یکدسته در آنجا بازماندند و دسته دیگری از ایشان نیز آهنگ آذربایجان کردند که دومین دسته ترکان در آن سرزمین بودند.

وهسودان باینان نیز جا داد و اینان نیز بپیروی از دسته پیشین در آران و ارمنستان بتاخت و تاراج پرداختند و چندان ترس از ایشان در دلها جا گرفت که بهر کجا روی آوردند مردم در برابر ایشان ایستادگی نمینمودند. وهسودان بسیار کوشید که ایشانرا رام خود سازد ولی نتوانست، و سرانجام ناگزیر شد با جنگ و خونریزی ایشانرا از آذربایجان دور راند، و در میانه داستانهایی رخ داد که ما اینجا نیاز بنگاشتن آنها نمیداریم، زیرا از زمینه سخن ما بیرون است.[۳]

آذربایجان در زمان سلجوقیان:

چنین پیداست که از این ترکان در آذربایجان جز کسان کمی نماندند. لیکن در این میان طغرل بیک بنیاد پادشاهی نهاده روزبروز بر پهناوری خاک خود میافزود و در سال ۴۴۶ بآذربایجان درآمد و چون امیر وهسودان و پسرش مملان فرمانبرداری نمودند و باج بگردن گرفتند، طغرل آنانرا برنینداخت.

لیکن اینان دیری نپاییدند و آذربایجان یکسره بدست سلجوقیان افتاد، و چنانکه گفته ایم اینان سپاهشان همه از ترکان بودند و چون یکی را بفرمانروایی شهری میفرستادند دسته هایی را از آنان همراه میفرستادند، با آذربایجان نیز همانرا کردند. گذشته از ایلهایی که از پشت سر سلجوقیان از ترکستان آمدند و بهمه جا پراکنده شدند، و چون آذربایجان چمن و چراگاه فراوان دارد و برای زندگانی چهارپاداری سزاوارتر از دیگر جاهاست، بیگمان ایلهای ترک در اینجا فزونتر و فروانتر گردیدند و چون از آن زمان تا درآمدن مغولان بایران فرمانروایی از آن ترکان و رشته کارها در دست ایشان میبود و مردم ناگزیر از رفت و آمد و گفتگو میبودند، پیداست که کم کم گوشها بزبان ترکی آشنا گردید و بیشتر مردم هرکسی جمله هایی را از آن یاد گرفت.

هم از اینزمان بودکه نامهای پاره آبادیها ترکی گردید و ترکان در دیه هایی که نشیمن گرفتند اگر نام یک آبادی معنای روشنی داشت آنرا ترجمه نموده نام ترکی نهادند (چنانکه این رفتار را تازیان پیش از اینان کرده بودند)[۴] و اینست ما امروز در آذربایجان یکرشته نامهای آبادی مییابیم که هم معنای آنها بفارسی در آنجا و یا جاهای دیگر نیز هست. همچون: اشگه سو یالقوز آغاج، استی بولاغ، سکدی (سکدلو)، گردگانلو، قوزلو، قزلجه و مانند اینها که در برابر آنها آب باریک و یکه دار و گرمخانی و بیدک و گردکانک و جوزدان و سرخه را داریم.

با اینهمه در زمان سلجوقیان زبان آذربایجان همان آذری بوده و ترکی جز زبان ترکان تازه رسیده شمرده نمیشد. چنانکه نوشته یاقوت حموی را که در آخرهای زمان سلجوقیان نوشته و آذری را زبان آذربایجان ستوده آوردیم.

آذربایجان در زمان مغولان:

در زمان مغولان، از آغاز آن آگاهی دیگری درباره آذربایجان نمیداریم. پیداست که مغولان آنجا را تختگاه ایران گرفته دسته های انبوهی را که از مغولستان با خود آورده بودند در آنجا نشیمن دادند، لیکن اینان جز از ترک میبودند و زبانشان جز از ترکی میبود. ترک و مغول زبان یکدیگر را نفهمیدندی. ما نمیتوانیم گفت که در زمان مغول بر شماره ترکان در آذربایجان افزوده و رهنمونی برای چنان سخنی در دست نمیداریم. آری از سده چهارم هجری ایرانیان در همه جا آلودگیها پیدا کرده و در همه جا رو بدرماندگی و زبونی نهاده بودند و درباره آذربایجان نیز چنین گمانی را توان برد، و از این راه میتوان گفت ترکان که در آنجا میبودند روزبروز چیره تر و نیرومندتر میگردیده اند و بر بومیان فزونی پیدا میکرده اند.

از نیمه های زمان مغول تنها سفرنامه مارکوپولو را در دست میداریم که در سال ۱۲۹۳ (۶۹۳ هجری) بتبریز آمده و چون از مردم آنجا سخن میراند نامی از ترکان نمیبرد. اگرچه این نوشته مارکوپولو از روی باریک بینی نبوده. زیرا بیگمان در آن زمان دسته ای از ترکان در تبریز نشیمن میداشتند. چیزی که هست چندان فزون نبوده اند که مارکو از بودن ایشان آگاه گردد.

از آخرهای آن هم سفرنامه ابن بطوطه را میداریم که در زمان سلطان ابوسعید بتبریز رسیده و چنین مینویسد: «بر بازار گوهریان گذشتم چشمم از دیدن گوهرهای گوناگون خیره ماند. غلامان نیک روی از آن بازرگانان جامه های زیبا در بر و دستمالهای ابریشمی بکمر بسته، در پیشروی خواجگان ایستاده وگوهرها را بدست گرفته و بزنان ترک نشان میدادند و آنان در خریدن بر یکدیگر پیشی میجستند و بسیار میخریدند. من فتنه هایی در آنجا دیدم که باید بخدا پناه جست، و چون ببازار عنبر فروشان درآمدیم مانند همانرا بلکه بیشتر در اینجا دیدم».

این نوشته پسر بطوطه همان را میرساند که ما در بالا نوشتیم. ترکان در تبریز مینشسته اند لیکن ترک و تاجیک از هم جدا میبوده اند.

نیز از آن زمان صفوه الصفای ابن بزاز در دست ماست که چون تاریخ زندگانی شیخ صفی الدین اردبیلی را مینگارد از داستانهای بسیاری که میآورد پیداست که در آن زمان در آذربایجان ترک و تاجیک با هم میبوده اند ولی بیشتری در سوی تاجیکان میبوده. چه او در بسیار جا نام ترکان را میبرد که پیش شیخ میآمده اند و یا شیخ بدیه آنان میرفته. نیز در نام بردن از آبادیها گاهی پاره نامهای ترکی از یالغوز آغاج، یوزآغاج، آقدام، دزلق و مانند این میبرد.

نیز گاهی پاره جمله هایی از پیوسته یا پراکنده به «آذری» یا بگفته خودش به «زبان اردبیلی» از زبان شیخ و دیگران مینگارد که ما آنها را سپس خواهیم آورد. همه اینها گفته ما را استوارتر میگرداند.

نیز از آنزمان نزهت القلوب حمداالله مستوفی را میداریم که مقاله سوم آن در جغرافی در چگونگی شهرهای ایران است و در سال ۷۴۰ (پنج سال پس از مرگ ابوسعید آخرین پادشاه نیرومند مغولان ایران) پرداخته شده. مستوفی زمانی هم در تبریز نشسته بوده و آذربایجان را نیک میشناخته و میتوانسته درباره مردم و زبان آنجا گشاده ترین آگاهیها را بیادگار گزارد. لیکن اینرا نخواسته و جز جمله های کوتاهی درباره شهرهای آنجا در کتاب خود نیاورده. با اینهمه ما آنها را میآوریم و بهره میجوییم:

درباره خوی میگوید: «مردمش سفید چهره و ختای نژاد و خوب صورتند و بدین سبب خوی را ترکستان ایران خوانند».

درباره مراغه مینویسد: «مردمش سفید چهره و ترک وش میباشند و بیشتر بر مذهب حنفی میباشند. و زبانشان پهلوی معرب است».[۵]

درباره لیلان که آنزمان شهر کوچکی بوده مینویسد: «مردمش ترکند». شهرک تسوج را مینویسد: «سکانش از ترک و تاجیک ممزوجند».

کلنبر را که آن نیز شهرکی بوده مینگارد: «مردمش از ترک و طالش ممزوجند». درباره تبریز و دیگر شهرها خاموشی گزیده. ولی خواهیم دید که همو در کتاب خود جمله ای را بآذری از زبان تبریز نگاهداشته است و از آن پیداست که هنوز در تبریز انبوهی از آن بومیان دیرین و آذری در آنجا روان میبوده است.

از این چند جمله مستوفی پیداست که ترکان در آخرهای زمان مغول در آذربایجان جا برای خود باز کرده و در شهرها نیز نشیمن میداشته اند و در برابر بومیان دیرین، یا بگفته خود او «تاجیکان» میبوده اند. نیز پیداست که در آنزمان نام آذری از میان رفته بوده است و مستوفی آنرا نمی شناخته و اینست بجای آن نام «پهلوی» بکار برده است.[۶]

آذربایجان پس از مغولان:

پس از مغولان در ایران شورش بس سختی برخاست زیرا چون ابوسعید در سال ۷۳۵ درگذشت و او را جانشینی نبود، میان سران مغول کشاکش افتاد که هریکی مغول پسری را بپادشاهی برداشتند و با هم بجنگ و کشاکش برخاستند و هنوز یکسال از مرگ ابوسعید نمیگذشت که سه پادشاهی بنیاد یافت و برافتاد و تا سالیانی این کشاکش و لشگرکشی پیش میرفت و ایرانیان که این زمان بسیار خوار و زبون میبودند زیر پا لگدمال میشدند. و چون آذربایجان تختگاه مغول بوده بیشتر این کشاکشها و جنگها در آنجا رخ میداد و بیشتر زیان و آسیب بآنجا میرسید و مردم از پا افتاده نابود میشدند. در همان زمانها بود که تبریز گزند بس سختی دید. زیرا آذربایجان که در دست سلطان احمد ایلکانی میبود و او امیر ولی استرآبادی را بفرمانروایی تبریز گماشت، در سال ۷۸۷ تقتمش خان پادشاه دشت قبچاق بدشمنی سلطان احمد ناگهان پنجاه هزار سوار مغول بر سر شهر فرستاد که امیر ولی بگریخت و مردم بیش از یک هفته جنگ و ایستادگی نتوانستند و مغولان بشهر درآمده آنچه گزند و آسیب بود دریغ نگفتند.

پس از این گزندها نوبت تیمور و لشگرکشیهای او رسید. در زمان او آذربایجان چندان آسیب ندید. لیکن چون دوره او بسر رسید آذربایجان بار دیگر میدان کشاکش گردید. زیرا چنانکه در تاریخهاست نخست خاندان قره قویونلو با دسته های بس انبوهی از ترکان بآنجا درآمدند و بنیاد پادشاهی نهادند و همیشه در جنگ میبودند و پس از آن نوبت آق قویونلویان رسید که همچنان با ایلهای انبوهی باینجا رسیدند و بنیاد پادشاهی نهادند و همیشه در جنگ و کشاکش میبودند و تا برخاستن شاه اسماعیل صفوی در سال ۹۰۶ که هفتاد سال از تاریخ مرگ ابوسعید میگذشت آذربایجان همیشه میدان لشگرکشیها و جنگها میبود، و بگمان من باید انگیزه برافتادن زبان آذری را از شهرهای آذربایجان و رواج ترکی را در آنها این پیشآمدهای هفتاد ساله دانست. زیرا در این زمانست که از یکسو بومیان لگدمال و نابود شده اند و از یکسو ترکان بانبوهی بسیار رو باینجا آورده اند و بر شماره ایشان بسیار افزوده.

در زمانهای پیشین ترکان بیشتر در دیه ها مینشسته اند ولی این زمان چون فرمانروا میبودند شهرها را فرا گرفته اند و زبانشان در آنها رواج یافته است.

آذربایجان در زمان صفویان:

این را بآسانی توان پذیرفت که جا باز کردن ترکی برای خود در آذربایجان و بکنار زدن آن آذری را، پیش از پادشاهی صفویان انجام گرفته و دلیل این گذشته از چیزهای دیگر حال خود آن خاندان میباشد. زیرا ایشان بیگمان از بومیان آذربایجان بوده اند و زبانشان آذری بوده و ما دو بیتیهایی از شیخ صفی نیای بزرگ ایشان که در زمان مغول میزیسته در دست میداریم که آنها را خواهیم آورد. با اینحال چون بزمان شاه اسماعیل بنیادگزار پادشاهی میرسیم میبینیم زبان ایشان ترکی گردیده و خود آن شاه بترکی شعرهایی میسروده که دیوانش در دست است.

اگرچه اسماعیل مادرش از خاندان ترک (دختر حسن بیگ) بوده و شعر ترکی را بپیروی از امیر علیشیر نوایی میسروده، لیکن اینها با گفته ما ناسازگار نیست و خود دلیل چیرگی ترکان در آذربایجان و رواج ترکی در آنجا میباشد.

از هر باره بیگفتگوست که در آغاز سده دهم که پادشاهی صفویان پدید آمده ترکی پیشرفت خودش را در آذربایجان، چه در شهرها و چه در بیرونها بانجام رسانیده و خود زبان همگانی بشمار میرفته. با اینحال در روزگار صفوی چیزهایی در آذربایجان پیش آمده که اینها نیز بسود آن زبان بوده است و میتوان گفت در آن روزگار و در سایه این پیشآمدها بوده که ترکی بیکبار چیره شده و آذری از شهرها ناپدیدگردیده و در بیرونها نیز جز در چند جا بازمانده.

یکی از آن پیشآمدها اینکه صفویان بیشتر پیروان ایشان از ایلهای ترک میبودند. چنانکه چون شاه اسماعیل برخاسته یاران او جز ایلهای استاجلو و شاملو و تکلو و ورساق و روملو و ذوالقدر و افشار و قاجار نبوده اند و دسته هایی نیز از قرجه داغ آذربایجان با ایشان بوده اند. تاجیکان یا بومیان فارسی زبان ایران از پانصد سال باز، در نتیجه رواج صوفیگری و باطنیگری و خراباتیگری و سپس در سایه کشتار مغولان و چیرگی دویست ساله ایشان، اندیشه آزادی و گردنفرازی و جانبازی را فراموش کرده و بیکبار از شایستگی افتاده بودند و از ایشان جز کار چامه سرایی و پنداربافی و ستایشگری و اینگونه چیزها برنیامدی، و این فیروزبختی خاندان صفوی بود که اینان را در کنار نهاده ایلهای بیابان نشین ترک را پیش کشیدند و دست بدوش آنان نهاده بپادشاهی برخاستند.

بدینسان کار صفویان همه در دست ترکان میبود، و در دربارشان چه در تبریز و چه در قزوین و چه در اسپهان بزبان ترکی سخن گفته شدی و لقبها و نامها نیز بیشتر ترکی بودی، همچون: قراش و یولداش و سرداش و عمواغلی و قاپوچی و ایشیک آغاسی و ایچ آغاسی و اسمعیل قلی و طهماسبقلی و ایل بیگی و ایلخانی و بیگلر بیگی و خانلرخانی و قارنجه بیگ و قورخمس خان و شیخ اغلی و حلواچی اغلی و بسیار مانند اینها.

دیگری از آن پیشآمدها اینکه در زمان صفویان چون میانه ایران و عثمانی دشمنی سختی پدید آمد و عثمانیان بارها لشگر بآذربایجان کشیدند و بارها بآنجا دست یافته تا تبریز کرسی آنجا پیش آمدند. نخست سلطان سلیم در سال ۹۲۰ چون در چالدران شاه اسماعیل را بشکست، از دنبال او تا تبریز پیش آمده سه روز با همه سپاهیان و پیرامونیان انبوه خود در این شهر ماند. پس ازو سلطان سلیمان در جنگهای خود با شاه طهماسب سه بار (یکی در سال ۹۴۰ و دیگری در سال ۹۴۱ و سومی در سال ۹۵۶) بآذربایجان درآمده و در هر بار زمانی در تبریز درنگ کرد. پس ازو در زمان مراد سوم و خدابنده پدر شاه عباس که عثمانیان بشیروان و قفقاز دست یافته بودند در سال ۹۹۳ عثمان پاشا با لشگر بس انبوهی بآذربایجان آمد و با جنگ اینجا را فرا گرفت و در تبریز سه روز کشتار کرد و در این بار بود که عثمانیان در آذربایجان استوار نشستند و با پیمانی که در میانه بسته گردید دربار صفوی آذربایجان را بجز از اردبیل همه بایشان واگزاشت و آنان بیست سال کمابیش در آنجا نشستند. سپس چون در سال ۱۰۱۲شاه عباس آنجا را باز گرفت چون تا ده و اند سال دیگر جنگ و دشمنی با عثمانیان در میان میبود، دو سه بار دیگر آنان لشگر بر سر آذربایجان آوردند و چون شاه عباس از جنگ روبرو پرهیز مینمود تا تبریز یا نزدیکیهای آن پیش آمدند. همچنین پس از مرگ شاه عباس سلطان مراد چهارم خود تا تبریز پیش آمد و شهرهای آذربایجان را که مردم رها کرده و گریخته بودند، ویرانه ساخت و بازگشت. نیز در آخر پادشاهی صفویان هنگامی که افغانان اسپهان را گرفتند عثمانیان نیز بر آذربایجان و شهرهای غربی ایران تاختند و با جنگ و خونریزی اینها را بگشادند و سالیانی در آنجا بودند تا نادر بیرونشان کرد.

این جنگها و لشگرکشیها همه بزیان زبان آذری بسر میآمد. زیرا تاجیکان یا گویندگان آن زبان که ناتوانتر میبودند در این پیشآمدها بیشتر از دیگران پایمال میشدند و از میان میرفتند. از آنسوی چون عثمانیان ترک میبودند و از اینسوی هماوردان ایشان نیز جز ترکان نبودند، از اینرو کارها همه با زبان ترکی میبود و آذری جز در خاندانها بکار نمیرفت و روزبروز از رواج آن میکاست و کم کم فراموش میشد.

بیش از این بتاریخ نمیپردازیم. بدینسان ترکی در زمان سلجوقیان بآذربایجان درآمده و در هفتصد سال یا بیشتر کم کم بر آنجا چیره شده و زبان بومی را از میان برده که جز در گوشه ها و کنارها نشانی از آن باز نمانده.

اگرچه این تنها درباره آذربایجان نیست. آران نیز همین حال را دارد و آرانی زبان آنجا که برادر آذری بوده بهمینسان از میان رفته و جز نشان کمی از آن در گوشه ها و کنارها باز نمانده. زنجان و پیرامونهایش نیز بهمین حال است و زبان آنجا بیکبار ناپدید شده. پیرامونهای همدان و قزوین نیز همین حال را دارد و ترکی در آنها رواج گرفته. لیکن چون ما سخن از آذربایجان میرانیم تنها بآنجا پرداخته ایم.

هم باید دانست که پراکندگی زبان ترکی در ایران در زمان صفویان ببالاترین پایگاه خود رسید و چون ایشان سپری شدند پیشرفت ترکی نیز باز ایستاد و سپس رو بپسرفت نهاد. بویژه پس از آغاز مشروطه و پیدایش شور کشورخواهی در ایران و بنیاد یافتن روزنامه ها و دبستانها که همه اینها ترکی را بازپس میبرد و از میدان آن میکاهد.

در این باره خود آذربایجان پیشگامست و از آغاز جنبش مشروطه یکی از آرزوهای آذربایجانیان برگردانیدن فارسی بآنجا بوده و همیشه در برابر نگارش روزنامه های استانبول و باکو روی سرد نشان داده اند و با آنکه زبان کنونی فارسی بسیار نارساست و بسیاری از معنیهایی که بترکی توان فهمانید این زبان بفهمانیدن آنها توانا نیست ،[۷]و از هر باره بر یک آذربایجانی سخت است که با این زبان سخن راند، با اینهمه در آذربایجان آرزوی رواج فارسی در میان خاندانها از سالها روان است.

پانویس[ویرایش]

  1. ترجمه ترکی سلجوقنامه ابن بی بی چاپ پاریس صفحه ۲ .
  2. بخش دوم شهریاران گمنام دیده شود.
  3. بخش دوم شهریاران گمنام دیده شود.
  4. تازیان نیز چون بایران آمده اند و نشیمن گرفته اند بسیاری از نامهای آبادیها را که معنی آنها را میفهمیده اند بعربی ترجمه کرده اند. چنانکه «سنگسر» را که گویا در آن هنگام «سگسر» گفته میشده «راس الکلب» گردانیده و بجای «دیه نمک» و «دزباد» و «خاکستر» از آبادیهای خراسان و «دیویجین» از دیه های همدان، قریه الملیح و قصر الریح و رماده و قریه الجن گفته اند و از اینگونه باز میتوان پیدا کرد
  5. شاید خواستش از معرب این است که با کلمه های عربی بسیار درآمیخته بوده است.
  6. این نویسندگان «پهلوی» را به نیمزبانهای بومی این شهر و آن شهر میگفته اند و از معنایی که ما امروز بکلمه میدهیم آگاهی نداشته اند.
  7. در ترکی آذربایجان، گذشته (ماضی) بر چهارده گونه و اکنون (مضارع) بر چهار گونه است ولی در فارسی کنونی گذشته بیش از چهار گونه و اکنون بیش از یک گونه ندارد و این نمونه رسایی آن و نارسایی این میباشد. لیکن ما این نارسایی را از فارسی برداشته ایم وکنون در فارسی نیز سیزده گونه گذشته و سه گونه اکنون بکار میبریم.
    [سالها پس از نوشتن این کتاب و این زیر صفحه، شادروان کسروی کتاب «زبان پاک» را نوشت و در آن از نارسایی زبان فارسی سخن راند. آنچه را در اینجا بکوتاهی اشاره کرده در آن کتاب بگشادی سخن رانده که برای آگاهی بیشتر باید آن کتاب دیده شود.]