منّت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت هر نفسی[۱] که فرومیرود ممد حیاتست و چون برمیآید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب
باران رحمت بیحسابش همه را رسیده و خوان نعمت بیدریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان بگناه فاحش ندرد و وظیفه روزی بخطای منکر نبرد
ای کریمی که از خزانه غیب
گبر و ترسا وظیفهخور داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که با دشمنان نظر داری
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین[۲] بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهدِ زمین بپرورد درختان را بخلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را بقدوم موسم ربیع[۳] کلاه
شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی بقدرت او شهد فایق شده و تخم خرمائی
بتربیتش نخل باسق گشته[۴]
ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی بکف آریّ و بغفلت نخوری
همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردار
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری
در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان
و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم
هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت بامید
اجابت بدرگاه حق جلّ وعلا بر دارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش
بخواند باز[۸] اعراض کند بازش بتضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی
فرماید یا ملائکتی قداستحییتُ مِن عبدی و لیس له غیری فقد غفرتَ لهُ دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده
همی شرم دارم
کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کرده است و او شرمسار
عاکفان کعبه جلالش بتقصیر عبادت معترف که ما عبدناک حقّ عبادتک
و واصفان حلیه جمالش بتحیر منسوب که ما عرفناک حقّ معرفتک
گر کسی وصف او ز من پُرسد
بیدل از بی نشان چگوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز
یکی از صاحبدلان سر بجیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت
مستغرق شده حالی که از این معامله[۹] باز آمد یکی از دوستان[۱۰] گفت ازین
بُستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت بخاطر داشتم که چون
بدرخت گل رسم دامنی پر کُنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم
چنان مست کرد که دامنم از دست برفت
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدّعیان در طلبش بیخبرانند
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم
وز هر چه گفتهاند و شنیدیم و خواندهایم
مجلس تمام گشت و بآخر رسید عمر
ما همچنان در اوّل وصف تو ماندهایم
***
ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که
در بسیط زمین رفته و قصب الجیب[۱۱] حدیثش که همچون شکر میخورند و
رقعه منشآتش که چون کاغذ زر میبرند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان
کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر
اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله
تعالی فی ارضه ربّ ارض عنه و ارضه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین
بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام بمحبت
او گراییدهاند که الناس علی دین ملوکهم
اللهم متع المسلمین بطول حیاته و ضاعف جمیل حسناته و ارفع
درجة اودائه و ولاته و دَمّر علی اعدائه و شناته[۱۳] بما تلی فی القرآن مِن
آیاته اللهم آمن بلده و احفظ ولده
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عُزلت نشینم
و دامن صُحبت فراهم چینم و دفتر از گفتهای پریشان بشویم و من بعد
پریشان نگویم
زبان بریده بکنجی نشسته صُمّ بکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود[۱۷] و در حجره جلیس
برسم قدیم از در درآمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد
جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت
کنونت که امکان گفتار هست
بگو ای برادر بلطف و خوشی
که فردا چو پیک اجل در رسید
بحکم ضرورت زبان در کشی
کسی[۱۸] از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم
کرده است و نیت جزم که بقیت عمر مُعتکف نشیند و خاموشی گزیند تو
نیز اگر توانی سَر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا بعزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود بعادت[۱۹]
مألوف و طریق معروف[۲۰] که آزردن دوستان جهلست و کفارّت یمین سهل
و خلاف راه صوابست و نقص[۲۱] رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان
سعدی در کام
فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از
محاوره او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق
چو جنگ آوری با کسی بر ستیز
که از وی گزیرت بود یا گریز
بحکم ضرورت سخن گفتم[۲۳] و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع
که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده
پیراهن برگ بر درختان
چون جامه عید نیکبختان
اول اردی بهشت ماه جلالی
بلبل گوینده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
شب را ببوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرّم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریّا
از تارکش آویخته
روضة ماءُ نهرِها سلسال
دوحة سَجعُ طیرِها موزون
آن پر از لالهای رنگارنگ
وین پُر از میوههای گوناگون
باد در سایه درختانش
گسترانیده فرش بوقلمون
بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن[۲۴] غالب آمد دیدمش دامنی
گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت[۲۵] شهر کرده گفتم
گل بستان را چنانکه دانی بقائی و عهد گلستان را وفائی نباشد و حکما
گفتهاند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای
نزهت ناظران و فُسحت حاضران[۲۶] کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد
خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان[۲۷] عیش ربیعش را
بطیش خریف مبدل نکند
حالی که من این[۲۹] بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که
الکریم اذا وعد وفا فصلی در[۳۰] همانروز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت
و آداب محاورت در لباسی که متکلمانرا بکار آید و مترسلانرا بلاغت بیفزاید
فیالجمله هنوز از گل بُستان بقیتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد
و تمام آنگه شود بحقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان المؤید من السماء
المنصور علی الأعداء عضدالدولة القاهره سراج الملة الباهره جمال الانام
مفخر الاسلام سعدبن الاتابک الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب
والعجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابی بکر
بن سعدبن زنگی ادام الله اقبالهما و ضاعف جلالهما و جعل الی کل خیر مالهما
و بکرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید
گر التفات خداوندیش بیاراید
نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست
امید هست که روی ملال در نکشد
ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست
علی الخصوص که دیباچه همایونش
بنام سعد ابوبکر سعدبن زنگیست
***
دیگر عروس فکر من از بیجمالی سر بر نیارد و دیدهٔ یأس از پشت
پای خجالت برندارد و در زمرهٔ صاحب دلان متجلی نشود مگر آنکه که[۳۱]
متّحلی گردد بزیور قبول امیرکبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیر سریر
سلطنت و هشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذالغربا مربّی الفضلا
محبّالاتقیا افتخار آل فارس یمینُالملک ملکالخواص[۳۲] فخرالدولة
والدین غیاثالاسلام و المسلمین عمدة الملوک والسلاطین ابوبکر بن
ابی نصر اطال الله عمره واجلّ قدره و شرح صدره و ضاعف اجره که
ممدوح اکابر آفاقست و مجموع مکارم اخلاق
بهر یک از سایر بندگانِ[۳۴] حواشی خدمتی متعین[۳۵] است که اگر در
ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در
محل عتاب مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجست و
ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین[۳۶] خدمتی در غیبت اولیتر است که در
حضور که آن بتصنع نزدیک است و این از تکلف دور[۳۷]
تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی میرود بنا
بر آنست که طایفهای حکماء هندوستان[۳۹] در فضایل بُزرجمهر سخن می
گفتند بآخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است[۴۰] یعنی درنگ
بسیار میکند و مستمع را بسی منتظر باید بودن تا تقریر سخنی کند بزرجمهر
بشنید و گفت اندیشه کردن که چه کویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم
فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عز نصره که مجمع اهل دلست
مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و
بضاعت مزجاة بحضرت عزیز آورده و شبه در[۴۳] جوهریان جوی نیارد[۴۴] و
چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید
نخل بندی دانم ولی نه در بستان و شاهدی فروشم ولیکن[۴۶] نه در کنعان
لقمان را گفتند حِکمت از که آموختی گفت از نابینایان[۴۷] که تا جای نه بینند
پای ننهند
قَدِّم الخروج قبلَ الوُلوج
مردیت بیازمای وانگه زَن کن
گرچه شاطر بود خروس بجنگ
چه زند پیش باز رویین چنگ
گربه شیر است در گرفتن موش
لیک موش است در مصاف پلنگ
اما باعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند
و در افشای جرائم کهتران نکوشند کلمهای چند بطریق اختصار از نوادر
و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله درین کتاب درج
کردیم و برخی از عمر[۴۸] گرانمایه برو خرج[۴۹] موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق
امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا
بر این روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن
مختصر آمد تا بملال نینجامد[۵۱]
↑این عبارت در نسخه متن با قلمخوردگی زیاد چنین است: «... مصلحت داند تا مرین روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت بهشت باب اتفاق افتد از ان مختصر آمد تا بملال نانجامد.» و در نسخهها دیگر هم با تبدیل کلمه (علیا) به (غلبا) اقسام دیگر نوشتهاند چون در یکی از نسخههای کتابخانه پاریس بجای (مر) (بر) نوشته شده بنظر آمد که باید صحیح عبارت این باشد که ما اختیار کردهایم.