کلیات سعدی/مواعظ/ای که انکار کنی عالم درویشان را
ظاهر
< کلیات سعدی | مواعظ
۳– ب
| ایکه انکار کنی عالم درویشان را | تو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را؟ | |||||
| گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست | که به شمشیر میسر نشود سلطان را | |||||
| طلب منصب فانی نکند صاحب عقل | عاقل آنست که اندیشه کند پایان را | |||||
| جمع کردند و نهادند و بحسرت رفتند | وین چه دارد که بحسرت بگذارد آن را | |||||
| آن بدر میرود از باغ بدلتنگی و داغ | وین ببازوی فرح میشکند زندان را | |||||
| دستگاهی نه که تشویش قیامت باشد | مرغ آبیست چه اندیشه کند طوفان را | |||||
| جان بیگانه ستاند ملکالموت بزجر | زجر حاجت نبود عاشق جانافشان را | |||||
| چشم همت نه بدنیا که به عقبی نبود | عارف عاشق شوریدهٔ سرگردان را | |||||
| در ازل بود که پیمان محبت بستند | نشکند مرد اگرش سر برود پیمان را | |||||
| عاشقی سوختهٔ بیسر و سامان دیدم | گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را | |||||
| نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد | گفت بگذار من بیسر و بیسامان را | |||||
| پند دلبند تو در گوش من آید هیهات | من که بر درد حریصم چکنم درمان را | |||||
| سعدیا عمر عزیزست بغفلت مگذار | وقت فرصت نشود فوت مگر نادان را | |||||