کلیات سعدی/غزلیات/هر که را باغچهای هست به بستان نرود
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۲۶۵– ط
| هر که را باغچهٔ هست ببستان نرود | هر که مجموع نشستست پریشان نرود | |||||
| آنکه در دامنش آویخته باشد خاری | هرگزش[۱] گوشهٔ خاطر بگلستان نرود | |||||
| سفر قبله درازست و مجاور با دوست | روی در قبلهٔ معنی ببیابان نرود | |||||
| گر بیارند کلید همه درهای بهشت | جان عاشق بتماشاگه رضوان نرود | |||||
| گر سرت مست کند بوی حقیقت روزی | اندرونت بگل و لاله و ریحان نرود | |||||
| هر که دانست که منزلگه معشوق کجاست | مدعی باشد اگر بر سر پیکان نرود | |||||
| صفت عاشق صادق بدرستی آنست | که گرش سر برود از سر پیمان نرود | |||||
| بنصیحتگر دلشیفته میباید گفت | برو ایخواجه که ایندرد بدرمان نرود | |||||
| بملامت نبرند[۲] از دل ما صورت عشق | نقش بر سنگ نبشتست بطوفان نرود | |||||
| عشق را عقل نمیخواست که بیند لیکن | هیچ عیار نباشد که بزندان نرود | |||||
| سعدیا گر همه شب شرح غمش خواهی گفت | شب بپایان رود و شرح بپایان نرود | |||||