کلیات سعدی/غزلیات/در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۱۲۲– ط
| در من این هست که صبرم ز نکورویان نیست | زرق نفروشم و زهدی ننمایم کان نیست | |||||
| ای که منظور ببینیّ و تأمل نکنی | گر تو را قوّت این هست مرا امکان نیست | |||||
| ترک خوبان خطا عین صوابست ولیک | چکند بنده که بر نفس خودش فرمان نیست | |||||
| من دگر میل بصحرا و تماشا نکنم | که گلی همچو رخ تو بهمه[۱] بستان نیست | |||||
| ای پریروی ملک صورت زیبا سیرت | هر که با مثل تو اُنسش نبود انسان نیست | |||||
| چشم بر کرده بسی خلق که نابینااند | مَثل صورت دیوار که در وی جان نیست | |||||
| درد دل با تو همان به که نگوید درویش | ای برادر که ترا درد دلی پنهان نیست | |||||
| آنکه من در قلم قدرت او حیرانم | هیچ مخلوق ندانم که درو حیران نیست | |||||
| سعدیا عمر گرانمایه بپایان آمد | همچنان قصهٔ سودای ترا پایان نیست | |||||
- ↑ که عزیز ما سرویست که در.