کلیات سعدی/غزلیات/بندهام گر به لطف میخوانی
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۶۱۱ – خ
| بندهام گر بلطف میخوانی | حاکمی گر بقهر میرانی | |||||
| کس نشاید که بر تو بگزینند | که تو صورت بکس نمیمانی | |||||
| ندهیمت بهر که در عالم | ور تو ما را بهیچ نستانی | |||||
| گفتم این درد عشق پنهانرا | بتو گویم که هم تو درمانی | |||||
| بازگفتم چه حاجتست بقول | که تو خود در دلی و میدانی | |||||
| نفسرا عقل تربیت میکرد | کز طبیعت عنان بگردانی | |||||
| عشق دانی چه گفت تقوی را؟ | پنجه با ما مکن که نتوانی | |||||
| چه خبر دارد از حقیقت عشق | پای بند هوای نفسانی؟ | |||||
| خودپرستان نظر بشخص کنند | پاک بینان بصنع ربانی | |||||
| شب قدری بود که دست دهد | عارفان را سماع روحانی | |||||
| رقص وقتی مسلمت باشد | کاستین بر دو عالم افشانی | |||||
| قصهٔ عشق را نهایت نیست | صبر پیدا و درد پنهانی | |||||
| سعدیا دیگر این حدیث مگوی | تا نگویند قصه میخوانی | |||||