کلیات سعدی/غزلیات/امروز در فراق تو دیگر به شام شد
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۲۱۱– ب
| امروز در فراق تو دیگر بشام شد | ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد[۱] | |||||
| بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند | کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد | |||||
| افسوس خلق میشنوم در قفای خویش | کاین پخته بین که در سر سودای خام شد | |||||
| تنها نه من بدانهٔ خالت مقیدم | این دانه هر که دید گرفتار دام شد | |||||
| گفتم یکی بگوشهٔ چشمت نظر کنم | چشمم درو بماند و زیادت مقام شد[۲] | |||||
| ای دل نگفتمت که عنان نظر بتاب | اکنونت افکند که ز دستت لگام شد | |||||
| نامم بعاشقی شد و گویند توبه کن | توبت کنون چه فایده دارد که نام شد[۳]؟ | |||||
| از من بعشق روی تو میزاید این سخن | طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد | |||||
| ابنای روزگار غلامان بزر خرند | سعدی ترا بطوع و ارادت[۴] غلام شد | |||||
| آن مدّعی که دست ندادی ببند کس[۵] | اینبار در کمند تو افتاد و رام شد | |||||
| شرح غمت بوصف نخواهد شدن تمام | جهدم بآخر آمد و دفتر تمام شد | |||||