کلیات سعدی/غزلیات/افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست
ظاهر
< کلیات سعدی | غزلیات
۶۱– ط
| افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدست | یا دیده و بعد از تو بروئی نگریدست | |||||
| گر مدعیان نقش ببینند پری را | دانند که دیوانه چرا جامه دریدست | |||||
| آن کیست که پیرامن خورشید جمالش | از مشک سیه دایرهٔ نیمه کشیدست | |||||
| ایعاقل اگر پای بسنگیت برآید | فرهاد بدانی که چرا سنگ بریدست | |||||
| رحمت نکند بر دل بیچارهٔ[۱] فرهاد | آنکس که سخن گفتن شیرین نشنیدست | |||||
| از دست کمان مهرهٔ ابروی تو در شهر | دل نیست که در بر چو کبوتر نطپیدست | |||||
| در وهم نیاید که چه مطبوع درختی | پیداست که هرگز کس ازین میوه نچیدست | |||||
| سرّ قلم قدرت بیچون الٓهی | در روی تو چون روی در آئینه پدیدست | |||||
| ما از تو بغیر از تو نداریم تمنا | حلوا بکسی ده که محبت نچشیدست | |||||
| با اینهمه باران بلا بر سر سعدی | نشگفت اگرش خانه چشم آب چکیدست | |||||
- ↑ دیوانهٔ.