کلیات سعدی/بوستان/باب نهم/جوانا ره طاعت امروز گیر
ظاهر
| جوانا ره طاعت امروز گیر | که فردا جوانی نیاید ز پیر[۱] | |||||
| فراغ دلت هست و نیروی تن | چو میدان فراخست گوئی بزن | |||||
| قضا روزگاری ز من در ربود | که هر روزی از وی شبی قدر[۲] بود | |||||
| من آن روز را قدر نشناختم | بدانستم اکنون که در باختم | |||||
| چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟ | تو میرو که بر باد پائی سوار | |||||
| شکسته قدح ور ببندند چُست | نیاورد خواهد بهای درست | |||||
| کنون کاوفتادت بغفلت ز دست | طریقی ندارد مگر باز بست | |||||
| که گفتت بجیحون درانداز تن؟ | چو افتاد، هم دست و پائی بزن | |||||
| بغفلت بدادی ز دست آب پاک | چه چاره کنون جز تیمم بخاک؟ | |||||
| چو از چابکان در دویدن گرو | نبردی هم افتان و خیزان برو | |||||
| گر آن باد پایان برفتند تیز | تو بی دست و پای از نشستن بخیز | |||||