کلیات سعدی/بوستان/باب دوم/شنیدم که مردی غم خانه خورد
ظاهر
حکایت
| شنیدم که مردی غم خانه خورد | که زنبور بر سقف او لانه کرد | |||||
| زنش گفت از اینان چه خواهی مکن | که مسکین پریشان شوند از وطن | |||||
| بشد مرد نادان[۱] پس کار خویش | گرفتند یکروز زن را بنیش | |||||
| زن بیخرد بر در و بام و کوی | همیکرد فریاد و میگفت شوی | |||||
| مکن روی بر مردم ای زن تُرش | تو گفتی که زنبور مسکین مکش | |||||
| کسی با بدان نیکوئی چون کند | بدان را تحمل بد افزون کُند | |||||
| چو اندر سری بینی آزار خلق | بشمشیر تیزش بیازار حلق | |||||
| سگ آخر که باشد که خوانش[۲] نهند؟ | بفرمای تا استخوانش دهند | |||||
| چه نیکو زدهاست این مثل پیر ده | ستور لگدزن گرانبار به | |||||
| اگر نیکمردی نماید عسس | نیارد بشب خفتن از دزد کس | |||||
| نی نیزه در حلقهٔ کارزار | بقیمت تر از نیشکر صد هزار | |||||
| نه هر کس سزاوار باشد بمال | یکی مال خواهد[۳] یکی گوشمال | |||||
| چو گربه نوازی کبوتر برد | چو فربه کنی گرگ یوسف درد | |||||
| بنائی که محکم ندارد اساس | بلندش مکن ور کنی زو هراس | |||||
***
| چه خوش گفت بهرام صحرانشین | چو یکران توسن زدش بر زمین | |||||
| دگر اسبی از گله باید گرفت | که گر سر کشد باز شاید گرفت | |||||
| ببند ای پسر دجله در[۴] آب کاست | که سودی ندارد چو سیلاب خاست | |||||
| چو گرگ خبیث آمدت[۵] در کمند | بکش، ورنه دل بر کن از گوسفند | |||||
| از ابلیس هرگز نیاید سجود | نه از بد گهر نیکوئی در وجود | |||||
| بد اندیش را جاه و فرصت مده | عدو در چه و دیو در شیشه به | |||||
| مگو شاید این مار کشتن بچوب | چو سر زیر سنگ تو دارد بکوب | |||||
| قلمزن که بد کرد با زیردست | قلم بهتر او را بشمشیر دست | |||||
| مدبر که قانون بد مینهد | ترا میبرد تا بدوزخ[۶] دهد | |||||
| مگو ملک را این مدبر بسست | مدبر مخوانش که مدبر کسست | |||||
| سعید آورد قول سعدی بجای | که ترتیب ملکست و تدبیر[۷] رای[۸] | |||||
- ↑ دانا.
- ↑ بریان.
- ↑ باید.
- ↑ چون.
- ↑ آیدت.
- ↑ بآتش.
- ↑ توفیر، تدبیر و.
- ↑ در بعضی از نسخههای چاپی این ابیات در اینجا آورده شد:
کمالست در نفس مرد کریم گرش زر نباشد چه نقصان و بیم محالست اگر سفله قارون شود که طبع لئیمش دگرگون شود و گر خود نیابد جوانمرد نان مزاجش توانگر بود همچنان اگر قیمتی گوهری غم مدار که ضایع نگرداندت روزگار بدر میکنند آبگینه ز سنک کجا ماند آئینه در زیر سنک هنر باید و فضل و بخت و کمال که گاه آید و گه رود جاه و مال