چرند و پرند/از شماره ۲۷ دوره اول روزنامه صور اسرافیل

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
چرند و پرند توسط علی‌اکبر دهخدا
از شمارهٔ ۲۷ دورهٔ اول روزنامهٔ صور اسرافیل
چهارشنبه ۲۷ ربیع الاول ۱۳۲۶ قمری

از شمارهٔ ۲۷:

بقیه سالنامه

و هم درین سال جناب عالم ما فی‌السموات و ما فی‌الأرض و ما بینهما وما تحت‌الثری یعنی آقا سید ابوطالب زنجانی که چند دفعه در زمانهای پیش شیخ فضل‌الله را تکفیر کرده بود دو باره بصحت عقاید شیخ معتقد شده و در لوطی بازی توپخانه بحکم «هذا ما افتی به المفتی و کل ما افتی به المفتی فهو حکم‌الله فی حقی» درست مثل میمونهای هند تقلید شیخ را بیرون آورد.

و هم درین سال بموجب قانون اساسی تمام حقوق بشری و امنیت جانی و مالی مسکن و شرف بهمهٔ سکنهٔ مملکت داده شده دویست و بیست نفر در آذربایجان بدست پسر رحیم خان «چلبیانلو» و دو آنقدر در «کرکانه‌رود» بدست ارفع‌السلطنه طالش و دوازده نفر در کرمان بدست گل سر سبد ایل جلیل قاجار جوان هیجده سالهٔ فرمانفرما، و چند نفری از قبیل حاج‌محمدتقی مازار و برادرش و سید رضای داروغه در یزد بتحریک مشیرالممالک و صدرالعلماء و ده پانزده نفر در کرمانشاه بدست اعظم‌الدوله پسر ظهیرالملک ، و دویست سیصد نفر از ایل قشقابی و سید و مجتهد و غیره بدست پسرهای خلدآشیان قوام شیرازی، و پانزده نفر در تبریز باعجاز آقا میرهاشم آقا بالگدشتر قربانی، و عنایت باچند نفر دیگر در غزوه توپخانه بدست مجاهدین فی‌سبیل‌الچپق، هفده نفر در عروسی بلقیس تکیه دولت، و دوازده نفر در روز ترکیدن «شراپنل» قورخانه بدست غلامهای «نوکرحیدر، همقطار قنبر، ابوالفتح وابن‌الظفر ، عزادار بی‌ریای قبله‌گاهوم امام‌حسین (ع) و نور چشمی علی اکبر ، أعنی صاحب‌القلبج و مالک التفنک مولانا القلدور امیربها درجنک» باجل خدایی مردند، «الله یتوفی۔ الأنفس حین موتها ».
وهم در این سال بالونهای جنگی در اروپا تقریباً بحد کمال رسیده در «سن لوئی» جایزه خطیر برای مسابقه قرار داده بالون «بوماری» آلمانی «۸۸۰»میل در «۴۰» ساعت پیموده جایزه را برد، و یکشب در انجمن فقرا جناب خروسعلی‌شاه یکدفعه بیخود بیخودی سرش گیج خورده جلو چشمش را دود سیاهی گرفته و کم‌کم همان دود تمام عرصه وجودش را فراگرفت ، ثقل هوا و خفت دود رفته رفته از زمین بلندش کرده مانند مرغی سبک روح بطرف آسمان صعود نمود ، همینکه از کره هوا و آب بالا رفته بکره ناز رسید گفت چه ضرر دارد که ما تا اینجا که آمده‌ایم یک سرى هم بآسمانها زده باشیم این را گفت و از پیر همت طلبیده در طرفة‌العین از آسمانها گذشته وارد بهشت شده درین وقت دید که چشمه آب صافی از زیر پایش روان است ، دست برد که یک کف از آب برداشته حرارت دل را بنشاند که یکدفعه رفیقش طاوسعلی فریاد زد که «بی‌ادب چه می‌کنی مگر جا بسرت قحط شده که خانقاه را ...» بیچاره چشمش را باز کرده دید کار خراب است یعنی مثلا عرق از پاچه‌های شلوارش مثل لوله آفتابه جاری است.
فوراً خودش را جمع کرده گفت فقیر عجب سیری پیش آمده بود. گفت درویش این چه جور سیرست ؟ گفت همان جور که شمس کتابهای مولانا را بآب ریخت و یک ورقش تر نشد و از بول شیخ نجم‌الدین در بلخ مرید مردود در خوزستان غرق گردید.
و هم درین سال آزادی اجتماعات از مجلس شوری گذشته و به صحه همایونی رسیده انجمن اعضای گمرک از کیسه پاره بلژیکیها و جناب منتظرالسفاره مستشارالسلطان و غیره سالی یکصد هزار تومان از محل جرایم درآورده بر عایدات دولت و ملت افزودند (اما هرچه فکرمیکنم نمی‌فهمم جناب مؤتمن‌الملک رئیس گمرکات هنوز چرا از لفظ انجمن انقده بدشان می‌آید) باری برویم سر مطلب :
و هم درین‌سال اگر هموطنان باور کنند «دکتر ژرژ پو» در اتازونی ماشینی اختراع کرد که بتوسط آن حیات اشخاص غریق و سرما زده و مسمومین را برمیگرداند یعنی کسانی را که بوسایط مزبوره مرده‌اند دوباره زنده میکند و در کاشان زن همسایه دست راست از روی پشت بام داد زد :

نه‌نه حسنی؟ ننه حسن جواب داد چیه - گفت عموحوسای چه‌طونه؟ گفت خاک توسرم کنن تمونه. گفت چه‌طو تمونه؟ گفت : دندوناش کلوچه . چشاش بطاقه .گفت به قذه تربت تو حلقش کن گفت میگم تمونه .گفت نگو . نگو !!! مگه جودست من و توه ؟ جودست حساین مظلومه.

* * *

قند رون[۱]

همه کس این را می‌داند که میان ما زن را باسم خودش صداکردن عیب است ، نه‌همچو عیب کوچک ، خیلی هم عیب بزرک واقعا هم چه معنی دارد آدم اسم زنش را ببرد؟ تا زن اولاد ندارد آدم میگوید : اهوی!!! وقتی هم بچه‌دار شد اسم بچه‌اش را صدا میکند مثلا: ابول، فاطی، ابو ، رقی ، وغیره، زنم میگوید: هان آن وقت آدم حرفش را میزند، تمام شد ورفت ، وگرنه زن را باسم صداکردن محض غلط است.
درماه قربان سال گذشته همچو شب جمعه‌ای حاجی ملا عباس بعداز چندین شب نزدیک ظهر آمد خانه ، ازدم در دو دفعه سرفه کرده یکدفعه یاالله گفته صدا زد صادق ! زنش شلنک انداز از پای کلک «وسمه» دو ید طرف دالان ، زنهای همسایه‌ها هم که دوتاشان یکتای‌شلیته توی حیاط وسمه میکشیدند و یکی دیگر هم توی آفتاب روی سرش را شانه میکرد دویدند توی اطاقهاشان، تنها یکی از آنها در حینی که حاجی ملاعباس وارد حیاط شده بود پاش بهم پیچیده دمر افتاد زمین، و «یلش» که در نشست و برخاست (چنانکه همه مسلمانها دیده‌اند) بزور بشلیته کوتاش لب بلب میرسید تا نزدیکیهای حجامتش بالا رفته داد زد : «وای! خاک بسرم کنن، مردیکه نامحرم همه‌جا مودید ، وای الهی روم سبا شه الهی بمیرم !!!» و بسرعتی هرچه تمامتر بلند شده صورتش را سفت و سخت با گوشه چارقدش گرفته چپید توی اطاق در حالتی که زن حاجی غش‌غش میخندید و میگفت : «عیب نداره رقیه، حاجی هم برادر دنیا و آخرت توست» حاجی ملاعباس دو تا نانی را که روی بازوی راستش انداخته با یک تکه حلوارده‌ای که توی کاغذ آبی بدست چپش گرفته بود بضعیفه داده هردو وارد اطاق شدند در حالتی که چشمای حاجی ملاعباس هنوز معطوف بطرف اطاق رقیه بود[۲]
این حاجی ملاعباس از خوش‌نشین‌های «کند» است ، تا سال مشمشه آخری با پدر خدابیامرزش چارواداری میکرد، یعنی دوراز رو با همان چند تا الاغی که داشتند با همان کرایه‌کشی دهاتیها امرشان میگذشت ، وقتی که پدرش بمرض مشمشه مرد واقعاً آشیانه اینها هم بر هم خورد، خرهاش را فروخت آمد بطهران کاسبی کند، چند روزی در طهران الک اسلامبولی و آتش سرخ‌کن و بند زیر جامه میفروخت و شبها میآمد در مسجد مدرسه یونس خان میخوابید ، کاسبیش هم در طهران درست نچرید یعنی خرج گزاف طهران خودش کمی شکم بآب‌زن بود ، مثلا هفته‌ای یکروز هر طور که شده بود باید چلوکباب بخورد روزهای دیگر هم دو تا سنگک و یک دیزی یکعباسی درست نمیدیدش. عاقبت یکروز جمعه بعد از ظهری آمد توی آفتاب رویه مدرسه چرتی بزند، آنجا بعضی چیزهای ندیده دید که بپاره‌ای خیالات افتاد، ازین جهت رفت پیش یکی ازین آخوندها از آخوند زیرپاکشی کرد که این زنی که اینجا آمده بود عیال شما بود ؟ آخوند گفت مؤمن ما عیال میخواهیم چکنیم اینهمه زن توی طهران ریخته دیگر عیال برای چه مان است ، عباس دیگر آنچه باید بفهمد فهمید و حالا بدون هیچ خجالت شروع بپرسش نرخ کرد.
آخوند گفت پنج شاهی دهشاهی و اگر خیلی جوان باشد خانه پرش یکقران است، عباس آهی کشید و گفت خوش بحال شما آخوندها ، آخوند پرسید چطور مگر شما منزل ندارید گفت نه گفت پول که داری گفت ایه ، گفت بسیار خوب چون تو غریب هستی حجره من مثل منزل خودت است روزهای جمعه و پنجشنبه یوم‌التعطیل ماست یائسات و بلکه گاهی هم سیبات وا بکار هم میآیند هم بیایید من در خدمت گزاری شما حاضرم ، عباس بآخوند دعا گفته بعدها هم جور آخوند را کم و بیش میکشید، کم‌کم پول الاغها رو بته کشیدن گذاشت ، یکروز بآخوند گفت چه میشد که من هم طلبه میشدم گفت کاری ندارد سواد که داری، گفت چرایک کوره سوادی در ده بزور پدرم پیدا کرده‌ام یاسین و الرحمن و یسبح را خوب میخوانم گفت بسیار خوب کافی است و فوراً یکدست لباس کهنه خودش را با یک عمامه مندرس آورده گفت قیمت اینها دو تومان است که ببیع نسیه بنو میفروشم هر وقت پول داشتی بده.
واقعاً عباس بعد از چند دقیقه آخوند درست حسابی بود که از نگاه کردن بقد و قواره خودش بسیار حظ میکرد. عباس از فردا در درس شرح لمعه مجتهد مدرسه حاضر شد یک نصفه حجره هم با ماهی یکتومان ماهانه و دو قران و پنج شاهی پول روغن چراغ درحقش برقرار شد.
آخوند ملاعباس شش ماه بعد همه‌جا در دعوات عزا، ولیمه، سال، چهله و روضه خوانیها حاضر بود ، نماز وحشت هم میخواند صوم و صلواة استیجاری و ختم قرآن هم قبول میکرد بعدها که بواسطه معاشرت طلاب مخرجهای حروف را غلیظ کرده الفها را عین و هاءهوز را حاءحطی و سین را صاد و ز را ضاد تلفظ میکرد در مجالس عزا قاری هم میشد.
ولی عمده ترقی آقا شیخ از وقتی شروع شد که شنید مجتهد مدرسه نصف موقوفات را برخلاف وصیت واقف خود میخورد و عمل بمقتضیات تولیت نمیکند ، ازین‌جهت کم کم بنای ریزه‌خوانی و بعد عربده را گذاشت، رفته‌رفته طلاب دیگر هم باشیخ همدست شدند مجتهد دید که باید سرمنشأ فتنه را راضی کند و او جناب آخوند ملاعباس بود.
ازین جهت از ثلث یکی از اهل محل یک حجه سیصد تومانی بآخوند داد و آخوند هم سیصد تومان را برداشت یاعلی گفت . اما این معلومست که آخوند ملا عباس اینقدرها بیعرضه نیست که اقلا دو ثلث و مخارج سفرش را از حجاج بین‌راه تحصیل نکند، وقتی که آخوند از مکه برگشت درست با آن لیره‌هایی که از روضه خوانی- های تجار ایرانی مقیم اسلامبول و مصر تحصیل کرده بود خرج‌دررفته دویست و بیست و پنج تومان مایه توکل داشت.
از راه یکسره آمد بمدرسه، اما مجتهد نصفه حجره او را درمعنی برای رفع شر حاجی ملا عباس و در ظاهر محض اجرای نیت وقف بکس دیکر داده بود، هرچند قدری داد و فریاد کرد و میتوانست هم بهر وسیله‌ای شده حجره را پس بگیرد، لیکن دلش همراه نبود، برای اینکه حالا حاجی ملا عباس پولدار است، حالا لولهنگش آب میگیرد . حالا روز است که حاجی‌آقا سرش بیک بالینی باشد ، خانه‌ای داشته باشد ، زندگی داشته باشد ، تا کی میشود کنج مدرسه منتظر جمعه و پنجشنبه نشست ؟ باری حاجی‌آقا بخیال تأهل افتاد، بهمۀ دوست و آشناها سپرد که اگر باکره جمیله متموله‌ای سراغ کردند بحاجی آقا خبر بدهند ، یکروز بقال سر گذر بحاجی آقا خبر داد که دختر یتیمی درین کوچه هست که پدرش تاجر بوده و هر چند که قدری سنش کم است لیکن چون خانواده نجیبی هستند گذشته از اینکه دختره از قراری که شنیده است خوشگل است این وصلت بد نیست، حاجی آقا دنبال مطلب را گرفت تا وقتی که دختر یازده ساله را با پانصد تومان جهاز بخانه آورد ، و این دختر همان صادقی است که در دختری اسمش فاطمه بوده و حالا باسم پسری که از حاجی آقا دارد بصادق معروف است.
ولی غرور جوانی حاجی شیخ و هفتصد هشتصد تومان پول شخصی و جهیز زن حاجی آقارا بحال خود نگذاشت . حاجی‌آقا بعد از ده بیست روز یک زن محرمانه صبغه کرد بعد از چندماه هم یک زن دیگر عقد نمود . سرسال باز یک زن دیگر را آب‌توبه سرش ریخته متعه نمود.
الان که حاجی آقا نان و حلوارده را بخانه آورده چهار زن حلال خدایی دارد گذشته از لفت و لیسهایی که در حجره‌های رفقا میکند.
اما این را هم باید گفت که حاجی دماغ سابق را ندارد. بشنگولی قدیمها نیست. برای اینکه تقریبا پولها تهش بالا آمده . جهاز دختر را کم‌کم آب کرده و چهار پنج روز پیش هم که از خانه بیرون میرفت با یک عالم صلواة و فحش و فحش‌کاری طاس حمام دختره را برده و سرش را زیر آب کرده و هرچه دختره گفته است که آخر من پیش قوم خویشهای باباییم آبرو دارم از تمام جیفهٔ دنیایی این یک طاس برای من باقی مانده حاجی آقا اعتنا نکرده که سهل است پدر و مادر دختر را هم تا میتوانسته جنبانده و حالا هم چنانکه گفتم چهار روز تمام است که از خانه زندگیش خبر ندارد.

بقیه دارد[۳]

* * *


  1. پاورقی شماره ۲۷
  2. قسمت دوم بعنوان «چرند و پرند» شماره ۲۸ چاپ شده است.
  3. بقیه در روزنامه چاپ نشده است.