پروین اعتصامی (مثنویات و تمثیلات و مقطعات)/نخودی گفت لوبیائی را
ظاهر
| نخودی گفت لوبیائی را | کز چه من گردم این چنین، تو دراز | |||||
| گفت، ما هر دو را بباید پخت | چارهای نیست، با زمانه بساز | |||||
| رمز خلقت، بما نگفت کسی | این حقیقت، مپرس ز اهل مجاز | |||||
| کس، بدین رزمگه ندارد راه | کس، درین پرده نیست محرم راز | |||||
| بدرازی و گردی من و تو | ننهد قدر، چرخ شعبدهباز | |||||
| هر دو، روزی در اوفتیم بدیگ | هر دو گردیم جفت سوز و گداز | |||||
| نتوان بود با فلک گستاخ | نتوان کرد بهر گیتی ناز | |||||
| سوی مخزن رویم زین مطبخ | سر این کیسه، گردد آخر باز | |||||
| برویم از میان و دم نزنیم | بخروشیم، لیک بی آواز | |||||
| این چه خامی است، چون در آخر کار | آتش آمد من و تو را دمساز | |||||
| گر چه در زحمتیم، باز خوشیم | که بما نیز، خلق راست نیاز | |||||
| دهر، بر کار کس نپردازد | هم تو، بر کار خویشتن پرداز | |||||
| چون تن و پیرهن نخواهد ماند | چه پلاس و چه جامهی ممتاز | |||||
| ما کز انجام کار بیخبریم | چه توانیم گفتن از آغاز | |||||