پروین اعتصامی (قصائد)/کارها بود در این کارگه اخضر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
پروین اعتصامی (قصائد) توسط پروین اعتصامی
(کارها بود در این کارگه اخضر)

 کارها بود در این کارگه اخضرلیک دوک تو نگردید ازین بهتر   سر این رشته گرفتی و ندانستیکه هریمنش گرفتست سر دیگر   موجها کرده مکان در لب این دریاشعله‌ها گشته نهان در دل این مجمر   تو ندانم به چه امید نهادستیکاله‌ی خویش در این کشتی بی لنگر   پای غفلت چه نهی بر دم این کژدمدست شفقت چه کشی بر سر این اژدر   به نگردد دگر آزرده‌ی این پیکانبرنخیزد دگر افتاده‌ی این خنجر   در شیطان در ننگست، بر آن منشینره عصیان ره مرگست، بر آن مگذر   آشیانها به نمی‌ریخته این بارانخانمانها به دمی سوخته این اخگر   آسیای تو شد افلاک و همی ترسمکه ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخر   میروی مست ز بیغوله و مییدبا تو این دزد فریبنده‌ی غارتگر   سبک آنمرغ که ننشست بدین پستیخنک آن دیده که نغنود درین بستر   شو و بر طوطی جان شکر عرفان دهورنه بر پرد و گردد تبه این شکر   بی خبر میرود این شبرو بی پرواناگهان میکشد این گیتی دون پرور   هوشیاری نبود در پی این مستیجهد کن تا نخوری باده از این ساغر   تو چنین بیخود و فکر تو چنین باطلکور را کور نشد هیچگهی رهبر   چند چون پشه ز هر دست قفا خوردنچند چون مور بهر پای فشاندن سر   همچو طاوس بگلزار حقیقت شوهمچو سیمرغ سوی قاف ارادت پر   کشته‌ی حرص نیاورد بر تقویلشکر جهل نشد بهر کسی لشکر   چند با اهرمن تیره‌دلی همرهنفسی نیز ره صدق و صفا بسپر   مردم پاک شو، آنگاه بپاکان بیندیده حق بین کن و آنگاه بحق بنگر   چشم را به ز حقیقت نبود پرتوروح را به ز فضیلت نبود زیور   سخن از علم سماوات چه میرانیایکه نشناخته‌ای باختر از خاور   هر که آزار روا داشت، شد آزردههر که چه کند در افتاد بچاه اندر   گر نخواهی که رسد بر دلت آزاریبر دل خلق مزن بی سببی نشتر   مطلب روزی ننهاده که با کوششنخوری قسمت کس، گر شوی اسکندر   بهر گلزار در آتش مفکن خود راکه گلستان نشود بر همه کس آذر   از نکو خصلتی و بد گهری زینساننخل پر میوه وناچیز بود عرعر   تو هم ای شاخ، بری آر که خوشتر شدز دو صد سرو، یکی شاخک بار آور   چه شدی بسته‌ی این محبس بی روزنچه شدی ساکن این کنگره‌ی بی در   سر خود گیر و از این دام گریزان شودل خود جوی و ازین مرحله بیرون بر   نسزد تشنه همی عمر بسر بردنبامیدی که نمک زار شود کوثر   طلب ملک سلیمان مکن از دیوانکه چو طفلت بفریبند به انگشتر   زنگ خودبینی از آئینه‌ی دل بزداگر آلودگی از چهره‌ی جان بستر   ایکه پوئی ره امید شب تیرهباش چون رهروی، آگاه ز جوی و جر   چو رود غیبت و هنگام حضور آیدتو چه داری که توان برد بدان محضر   سود و سرمایه بیک بار تبه کردینشدی باز هم آگاه ز نفع و ضر   چو تو خود صاعقه‌ی خرمن خود گشتیچه همی نالی ازین توده‌ی خاکستر   نبرد هیچ بغیر از سیهی با خودهر که زانکشت فروشان طلبد عنبر   بید خرما و تبر خون ندهد میوهدیو طه و تبارک نکند از بر   خواجه آنست که آزاده بود، پروینبانو آنست که باشد هنرش زیور