پروین اعتصامی (قصائد)/نخواست هیچ خردمند وام از ایام

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
پروین اعتصامی (قصائد) توسط پروین اعتصامی
(نخواست هیچ خردمند وام از ایام)

 نخواست هیچ خردمند وام از ایامکه با دسیسه و آشوب باز خواهد وام   بچشم عقل درین رهگذر تیره ببینکه گستراند قضا و قدر براه تو دام   هزار بار بلغزاندت بهر قدمیکه سخت خام فریبست روزگار و تو خام   اگر حکایت بهرام گور می‌پرسیشکار گور شد ای دوست عاقبت بهرام   ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شادکه شادی و غم گیتی نمیکنند دوام   ز تخم تلخ نخورد است کس بر شیرینز شاخ بید نچید است هیچکس بادام   از آن سبب نشدی همعنان هشیارانکه بیهشانه سپردی بدست نفس زمام   تو آرمیدی و این زاغ میوه برد همیتو اوفتادی و این کاروان گذشت مدام   چو پای هست، چرا باز مانده‌ای از راهچو نور هست، چرا گشته‌ای قرین ضلام   تو برج و باروی ملک وجود محکم کنبهل که دیو بد آئین ترا دهد دشنام   ترا که خانه‌ی دل خلوت خدا بود استچرا بمعبد شیطان کنی سجود و قیام   جفای گیتی و کجگردی سپهر بلنداگر چه توسنی، آخر ترا نماید رام   بحرص و آز مبر فرصت عزیز بسربجهل و عجب مکن عمر بی بدیل تمام   زمان رنج شد، ای کرده سالها راحتدم رحیل شد، ای جسته عمرها آرام   بمقصدی نرسی تا رهی نپیمائیمدار بیم ازین اسب بی فسار و لگام   هر آن فروغ که از جسم تیره میطلبیز جان طلب که بارواح زنده‌اند اجسام   مگوی هر که کهن جامه شد ز علم تهیستکه خاص نیز بسی هست در میان عوام   به نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلقترا، نه جامه‌ی نیک ترا، کنند اکرام   چو گرگ حیله‌گر اندر لباس چوپان شدشبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنام   چو وقت کار شود، باش چابک اندر کارچو نوبت سخن آید، ستوده گوی کلام   ز جام علم می صاف زیرکان خوردندهر آنکه خامش بنشست گشت درد آشام   بشوق گنج یکی تیشه بر زمین نزدیمهمی بخیره به ویرانه ساختیم مقام   اگر بلند تباری، چه جوئی از پستیاگر خدای پرستی، چه خواهی از اصنام   کدام تشنه بنوشید از سبوی تو آبکدام گرسنه در سفره‌ی تو خورد طعام   چگونه راهنمائی، که خود گمی از راهچگونه حاکم شرعی، که فارغی ز احکام   بسی است پرتگه اندر ره هوی، پروینمپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام