پروین اعتصامی (قصائد)/سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
پروین اعتصامی (قصائد) توسط پروین اعتصامی
(سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند)

 سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چندماند خاکستری از دفتر و طوماری چند   روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواستکه نکردیم حساب کم و بسیاری چند   زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کردصبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند   خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بودباید این مسله پرسید ز بیداری چند   گر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیمچه کند راحله و مرکب رهواری چند   دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ماداروی درد نهفتیم ز بیماری چند   سودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فسادآه از آن لحظه که آیند خریداری چند   چه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریاچه بود بهره‌ات از کیسه‌ی طراری چند   جامه‌ی عقل ز بس در گرو حرص بماندپود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند   پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراسبام بنشست و نگفتیم بمعماری چند   آز تن گر که نمیبود، بزندان هویهر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند   حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترندچه روی از پی نان بر در ناهاری چند   دید چون خامی ما، اهرمن خام فریبریخت در دامن ما درهم و دیناری چند   چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیمبنمودند بما خانه‌ی خماری چند   دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخستوای بر ما سپس صحبت و دیداری چند   دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند،نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند   تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باکگر نپویند براه تو سبکساری چند   به که از خنده‌ی ابلیس ترش داری رویتا نخندند بکار تو نکوکاری چند   چو گشودند بروی تو در طاعت و علمچه کمند افکنی از جهل به دیواری چند   دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کنتا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند   دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاقکرم نخل چه دانند سپیداری چند   هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکندمستی ما چو بگویند به هشیاری چند   تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبردسپر عقل شکستیم ز پیکاری چند   روز روشن نسپردیم ره معنی راچه توان یافت در این ره بشب تاری چند   بسکه در مزرع جان دانه‌ی آز افکندیمعاقبت رست بباغ دل ما خاری چند   شوره‌زار تن خاکی گل تحقیق نداشتخرد این تخم پراکند به گلزاری چند   تو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگریهنر و علم بدست تو چو افزاری چند   تو توانا شدی ایدوست که باری بکشینه که بر دوش گرانبار نهی باری چند   افسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواهسر منه تا نزنندت بسر افساری چند   دیبه‌ی معرفت و علم چنان باید بافتکه توانیم فرستاد ببازاری چند   گفته‌ی آز چه یک حرف، چه هفتاد کتابحاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چند   اگرت موعظه‌ی عقل بماند در گوشنبرندت ز ره راست بگفتاری چند   چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروینورقی چند سیه گشته ز کرداری چند