پروین اعتصامی (قصائد)/دزد تو شد این زمانهی ریمن
ظاهر
| دزد تو شد این زمانهی ریمن | آن به که نگردیش به پیرامن | |||||
| گر برتریت دهد فروتن شو | ور ایمنیت دهد مشو ایمن | |||||
| کشته است هماره خنجر گیتی | نه دوست شناختست نه دشمن | |||||
| امروز گذشت و بگذرد فردا | دی رفته و رفتنی بود بهمن | |||||
| بی نیش، عسل که خورد ازین کندو | بی خار، که چید گل ازین گلشن | |||||
| این بیهنر آسیای گردنده | سائیده هزارها سر و گردن | |||||
| ایام بود چو شبروی چابک | یا همچو یکی سیاهدل رهزن | |||||
| ما را ببرند بی گمان روزی | زین کهنه سرای بی در و روزن | |||||
| روغن بچراغ جان ز علم افزای | کم نور بود چراغ کم روغن | |||||
| از گندم و کاه خویش آگه باش | تو خرمنی و سپهر پرویزن | |||||
| خواهی که نه تلخ باشدت حاصل | در مزرعه تخم تلخ مپراکن | |||||
| هنگام زراعت آنچه کشتستی | آنت برسد بموسم خرمن | |||||
| گر سوی تو دیو نفس ره یابد | تاریک نمایدت دل روشن | |||||
| بی شبهه فرشته اهرمن گردد | چندی چو شود رفیق اهریمن | |||||
| ابلیس فروخت زرق وبا خود گفت | زین بیش چه میتوان خرید از من | |||||
| زین باغ که باغبانیش کردی | جز خار ترا چه ماند در دامن | |||||
| مرغان ترا همی کشد رو به | همیان ترا همی برد رهزن | |||||
| تا پای بود، راه ادب میرو | تا دست بود، در هنر میزن | |||||
| یک جامه بخر که روح را شاید | بس دیبه خریدی و خز ادکن | |||||
| مرجان خرد ز بحر جان آورد | مینای دل از شراب عقل آکن | |||||
| بی دست چه زور بود بازو را | بی گاو چه کار کرد گاو آهن | |||||
| از چاه دروغ و ذل بدنامی | باید به طناب راستی رستن | |||||
| باید ز سر این غرور را راندن | باید ز دل این غبار را رفتن | |||||
| کس شمع نسوخت زین فروزینه | کس جامه ندوخت زین نخ و سوزن | |||||
| خواهی که نیفکنند در دامت | دیوان وجود را به دام افکن | |||||
| در دفتر نفس درسها خواندی | در مکتب مردمی شدی کودن | |||||
| گر مست هنوز کورهی هستی | سرد از چه زنیم مشت بر آهن | |||||
| جز باد نبیختیم در غربال | جز آب نکوفتیم در هاون | |||||
| جان گوهر و جسم معدنست آنرا | روزی ببرند گوهر از معدن | |||||
| گر کج روشی، براستی بگرای | آئینهی راستگوی را مشکن | |||||
| از پردهی عنکبوت عبرت گیر | بر بام و در وجود، تاری تن | |||||