پروین اعتصامی (قصائد)/تو بلند آوازه بودی، ای روان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
پروین اعتصامی (قصائد) توسط پروین اعتصامی
(تو بلند آوازه بودی، ای روان)

 تو بلند آوازه بودی، ای روانبا تن دون یار گشتی دون شدی   صحبت تن تا توانست از تو کاستتو چنان پنداشتی کافزون شدی   بسکه دیگرگونه گشت آئین تندیدی آن تغییر و دیگرگون شدی   جای افسون کردن مار هویزین فسونسازی تو خود افسون شدی   اندرون دل چو روشن شد ز توشمع خود بگرفتی و بیرون شدی   آخر کارت بدزدید آسماناین کلاغ دزد را صابون شدی   با همه کار آگهی و زیر کیاندرین سوداگری مغبون شدی   درس آز آموختی و ره زدیوام تن پذرفتی و مدیون شدی   نور نور بودی، نار پندارت بکشتپیش از این چون بودی، اکنون چون شدی   گنج امکانی و دل گنجور تستدر تن ویرانه زان مدفون شدی   ملک آزادی چه نقصانت رساندکامدی در حصن تن مسجون شدی   هر چه بود آئینه روی تو بودنقش خود را دیدی و مفتون شدی   زورقی بودی بدریای وجودکه ز طوفان قضا وارون شدی   ای دل خرد، از درشتیهای دهربسکه خون خوردی، در آخر خون شدی   زندگی خواب و خیالی بیش نیستبی سبب از اندهش محزون شدی   کنده شد بنیادها ز امواج توجویباری بودی و جیحون شدی   بی خریدار است اشک، ای کان چشمخیره زین گوهر چرا مشحون شدی