پروین اعتصامی (قصائد)/ای شده سوخته‌ی آتش نفسانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
پروین اعتصامی (قصائد) توسط پروین اعتصامی
(ای شده سوخته‌ی آتش نفسانی)

 ای شده سوخته‌ی آتش نفسانیسالها کرده تباهی و هوسرانی   دزد ایام گرفتست گریبانتبس کن ای بیخودی و سربگریبانی   صبح رحمت نگشاید همه تاریکییوسف مصر نگردد همه زندانی   راه پر خار مغیلان وتو بی موزهسفره بی توشه و شب تیره و بارانی   ای بخود دیده چو شداد، خدابین شوجز خدا را نسزد رتبت یزدانی   تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیواننتوانند زدن لاف سلیمانی   تا بکی کودنی و مستی و خودرائیتا بکی کودکی و بازی و نادانی   تو درین خاک سیه زر دل افروزیتو درین دشت و چمن لاله‌ی نعمانی   پیش دیوان مبر اندوه دل و مگریکه بخندند چو بینند که گریانی   عقل آموخت بهر کارگری کاریاو چو استاد شد و ما چو دبستانی   خود نمیدانی و از خلق نمیپرسیفارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی   که برد بار تو امروز که مسکینیکه ترا نان دهد امروز که بی نانی   دست تقوی بگشا، پای هوی بربندتا ببینند که از کرده پشیمانی   گهریهای حقیقت گهر خود رانفروشند بدین هیچی و ارزانی   دیده‌ی خویش نهان بین کن و بین آنگهدامهائی که نهادند به پنهانی   حیوان گشتن و تن پروری آسانستروح پرورده کن از لقمه‌ی روحانی   با خرد جان خود آن به که بیارائیبا هنر عیب خود آن به که بپوشانی   با خبر باش که بی مصلحت و قصدیآدمی را نبرد دیو به مهمانی   نفس جو داد که گندم ز تو بستاندبه که هرگز ندهی رشوت و نستانی   دشمنانند ترا زرق و فساد، امابه گمان تو که در حلقه‌ی یارانی   تا زبون طمعی هیچ نمیارزیتا اسیر هوسی هیچ نمیدانی   خوشتر از دولت جم، دولت درویشیبهتر از قصر شهی، کلبه‌ی دهقانی   خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیرنتوان کرد از آن خانه نگهبانی   برو از ماه فراگیر دل افروزیبرو از مهره بیاموز درخشانی   پیش زاغان مفکن گوهر یکدانهپیش خربنده مبر لعل بدخشانی   گر که همصحبت تو دیو نبودستیز که آموختی این شیوه‌ی شیطانی   صفتی جوی که گویند نکوکاریسخنی گوی که گویند سخندانی   بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیشدهر دریا و تو چون موسی عمرانی   اژدهای طمع و گرگ طبیعت راگر بترسی، نتوانی که بترسانی   بفکن این لاشه‌ی خونین، تو نه ناهاریبرکن این جامه‌ی چرکین، تو نه عریانی   گر توانی، به دلی توش و توانی دهکه مبادا رسد آنروز که نتوانی   خون دل چند خوری در دل سنگ، ای لعلمشتریهاست برای گهر کانی   گر چه یونان وطن بس حکما بودستنیست آگاه ز حکمت همه یونانی   کلبه‌ای را که نه فرشی و نه کالائیستبر درش می‌نبود حاجت دربانی   زنده با گفتن پندم نتوانی کردکه تو خود نیز چو من کشته‌ی عصیانی   کینه می‌ورزی و در دائره‌ی صدقیرهزنی میکنی و در ره ایمانی   تا کی این خام فریبی، تو نه یاجوجیچند بلعیدن مردم، تو نه ثعبانی   مقصد عافیت از گمشدگان پرسیرو که بر گمشدگان خویش تو برهانی   گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشندکه شبانگاه تو در مکمن گرگانی   گاه از رنگرزان خم تزویریگاه بر پشت خر وسوسه پالانی   تشنه خون خورد و تو خودبین به لب جوئیگرسنه مرد و تو گمره بسر خوانی   دود آهست بنائی که تو میسازیچاه راهست کتابی که تو میخوانی   دیده بگشای، نه اینست جهان بینیکفر بس کن، نه چنین است مسلمانی   چو نهالیست روان و تو کشاورزیچو جهانیست وجود و تو جهانبانی   تو چراغی، ز چه رو همنفس بادیتو امیدی، ز چه همخانه‌ی حرمانی   تو درین بزم، چو افروخته قندیلیتو درین قصر، چو آراسته ایوانی   تو ز خود رفته و وادی شده پر آفتتو بخواب اندر و کشتی شده طوفانی   تو رسیدن نتوانی بسبکبارانکه برفتار نه ماننده‌ی ایشانی   فکر فردا نتوانی که کنی دیگرمگر امروز که در کشور امکانی   عاقبت کشته‌ی شمشیر مه و سالیآخر کار شکار دی و آبانی   هوشیاری و شب و روز بمیخانههمدم درد کشان همسر مستانی   همچو برزیگر آفت زده محصولیهمچو رزم آور و غارت شده خفتانی   مار در لانه، ولی مور بافسونیگرد در خانه، ولی گرد بمیدانی   دل بیچاره و مسکین مخراش امروزرسد آنروز که بی ناخن و دندانی   داستانت کند این چرخ کهن، هر چندنامجوینده‌تر از رستم دستانی   روز بر مسند پاکیزه‌ی انصافیشام در خلوت آلوده‌ی دیوانی   دست مسکین نگرفتی و توانائیمیوه‌ای گرد نکردی و به بستانی   ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواهروشنست این که برنجی چو برنجانی   دیو بسیار بود در ره دل، پروینکوش تا سر ز ره راست نپیچانی