وحشی بافقی (غزلیات)/گر چه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(گر چه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شود)
'


 گر چه می‌دانم که می‌رنجی و مشکل می‌شودگر نکوبی حلقه‌ی سد جا بر در دل می‌شود 
 همچو فانوسش کسی باید که دارد پاس حسنزانکه لازم گشت و جایش شمع محفل می‌شود 
 یک رهش خاص از برای جان ما بیرون فرستآن نگه کش تا به ما سد جای منزل می‌شود 
 رخنه بند دیده امید خواهد شد مکنخاک کویت کز سرشک اشک ما گل می‌شود 
 آنچه کردی انفعالش عذر خواهد باک نیستچشمها روزی اگر با هم مقابل می‌شود 
 دیده را خونبار خواهد کرد از دیدار زودگر تغافل در میان زینگونه حایل می‌شود 
 دست بر هم سودنی دارد کزو خون می‌چکددر کمین صید صیادی که غافل می‌شود 
 عشوه‌های چشم را کان غمزه می‌خوانند و نازمن گرفتم سحر شد آخر نه باطل می‌شود 
 گل طراوت دارد اما گو به بلبل خوش تراکاب و رنگ صبحگاهش چاشت زایل می‌شود 
 دل اگر دیوانه شد دارالشفای صبر هستمی‌کنم یک هفته‌اش زنجیر و عاقل می‌شود 
 عشق و سودا چیست وحشی مایه‌ی بی‌حاصلیغیر ناکامی ز خودکامان چه حاصل می‌شود