وحشی بافقی (غزلیات)/کاری مکن که رخصت آه سحر دهم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(کاری مکن که رخصت آه سحر دهم)
'


 کاری مکن که رخصت آه سحر دهموین تند باد را به چراغ تو سردهم 
 آبم ز جوی تیغ تغافل مده ، مبادنخلی شوم که خنجر الماس بردهم 
 سیلی ز دیده خواهدم آمد دل شبیاولیتر آنکه من همه کس را خبر دهم 
 کشتی نوح چیست چو توفان گریه شدهرتخته زان سفینه به موجی دگر دهم 
 لرزد دلم که خانه حسنت کند سیاهگر اندک اختیار به دود جگر دهم 
 افسردگی بس است که باد خزان شودآه ار به بوستان جمال تو سر دهم 
 بیداد کیش من متنبه نمی‌شودوحشی من این ندای عبث چند دردهم