وحشی بافقی (غزلیات)/مرا وصلی نمیباید من و هجر و ملال خود
ظاهر
| مرا وصلی نمیباید من و هجر و ملال خود | صلا زن هر که را خواهی تو دانی و وصال خود | |||||
| نخواهد بود حال هیچ عاشق همچو حال من | تو گر خود را گذاری با تقاضای جمال خود | |||||
| ز من شرمندهای از بسکه کردی جور میدانم | ز پرکاری زمن پنهان نمایی انفعال خود | |||||
| زبان خوبست اما بیزبانی چون زبان من | که گردد لال هر گه شرح باید کرد حال خود | |||||
| کدام از من بهند این پاک دامان عاشقان تو | قراری داده خواهی بود ما را در خیال خود | |||||
| چه یاری خوب پیدا کرد نزدیکست کز غصه | به دست خود کنم این چشم و سازم پایمال خود | |||||
| نمیگفتم مشو پروانهی شمع رخش وحشی | چو نشنیدی نصیحت این زمان میسوز بال خود | |||||