وحشی بافقی (غزلیات)/ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانم)
'


 ز کمال ناتوانی به لب آمدست جانمبه طبیب من که گوید که چه زار و ناتوانم 
 به گمان این فکندم تن ناتوان به کویتکه سگ تو بر سر آید به امید استخوانم 
 اگر آنکه زهر باشد چو تو نوشخند بخشیبه خدا که خوشتر آید ز حیات جاودانم 
 ز غم تو می‌گریزم من ازین جهان و ترسمکه همان بلای خاطر شود اندر آن جهانم 
 نه قرار مانده وحشی ز غمش مرا نه طاقتاثری نماند از من اگر اینچنین بمانم