وحشی بافقی (غزلیات)/دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمی‌داند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمی‌داند)
'


 دلی کز عشق گردد گرم، افسردن نمی‌داندچراغی را که این آتش بود مردن نمی‌داند 
 دلی دارم که هر چندش بیازاری نیازاردنه دل سنگست پنداری که آزردن نمی‌داند 
 خسک در زیر پا دارد مقیم کوی مشتاقیعجب نبود که پای صبر افشردن نمی‌داند 
 عنان کمتر کش اینجا چون رسی کز ما وفاکیشانکسی دست تظلم بر عنان بردن نمی‌داند 
 میی در کاسه دارم مایه‌ی سد گونه بد مستیهنوز او مستی خون جگر خوردن نمی‌داند 
 بخند، ای گل کز آب چشم وحشی پرورش داریکه هر گل کو به بار آورد پژمردن نمی‌داند