وحشی بافقی (غزلیات)/دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو
ظاهر
| دلا عزم سفر دارم از آن در گفتم آگه شو | اگر با من رفیقی میروم آمادهی ره شو | |||||
| سبک باش ای صباح روز عشرت بس گران خیزی | تو هم از حد درازی ای شب اندوه کوته شو | |||||
| هنوز از شب همان پاس نخست است ای فلک مارا | چه شد چون دیگران گو یک شب ما هم سحر گه شو | |||||
| ز سیمای قصب درماهتاب افتاده جانها را | برآی ابر مشکین سایه پوش طلعت مه شو | |||||
| بهشتی هست نام آن مقام عشق و حیرانی | ولی تا عقل هست آنجا نشاید رفت آگه شو | |||||
| قبول ورد مردم از تک و پوی عبث خیزد | نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو | |||||
| هوای طبع تشویشات دارد خوش بیا وحشی | به اطمینان خاطر گوشهای بنشین مرفه شو | |||||