وحشی بافقی (غزلیات)/در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویش)
'


 در مانده‌ام به درد دل بی علاج خویشو ز بد مزاجی دل کودک مزاج خویش 
 مهر خزانه یافت دل و جان و هر چه بودجوید هنوز ازین ده ویران خراج خویش 
 جان را مگر به مشعله‌ی دل برون برمزین روزهای تیره و شبهای داج خویش 
 فرهاد را که بگذرد از سر چه نسبت استبا آنکه مشکل است بر او ترک تاج خویش 
 عذب فرات گو دگری خور که ما خوشیمبا آب شور دیده و تلخ اجاج خویش 
 ای صاحب متاع صباحت تلطفیکاورده عاجزی به درت احتیاج خویش 
 وحشی رواج نیست سخن را ، زبان به بندتا چند دعوی از سخن بی رواج خویش