وحشی بافقی (غزلیات)/خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای
ظاهر
| خواهد دگر به دامگهی بال بسته ای | مرغ قفس شکستهای از دام جسته ای | |||||
| صیاد کیست تا نگذارد ز هستیش | غیر از سر بریده و بال شکستهای | |||||
| صیدی ستاده باز که بندد گلوی جان | در گردنش هنوز کمند گسستهای | |||||
| کو جرگهای که باز نماند نشان از او | جز جان زخم خوردهی خونابه بسته ای | |||||
| قیدیست قید عشق که ذوقش کسی که یافت | هرگز طلب نکرد دل باز رستهای | |||||
| عشرت در آن سر است که آید برون از او | هر بامداد چهره به خونابه شستهای | |||||
| وحشی خموش باش که آتش زبان نشد | الا دلی چو شعله بر آتش نشستهای | |||||