وحشی بافقی (غزلیات)/ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند)
'


 ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزندبرقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزند 
 از عهده چون آید برون گر بر زمین آمد سریآن نیمه‌های شب که او با مدعی ساغر زند 
 کوس نبرد ما مزن اندیشه کن کز خیل ماگر یک دعا تازد برون بر یک جهان لشکر زند 
 آتشفشانست این هوا ، پیرامن ما نگذریخصمی به بال خود کند مرغی که اینجا پرزند 
 می بی صفا، نی بی نوا ، وقتست اگر در بزم ماساقی می دیگر دهد مطرب رهی دیگر زند 
 ما را درین زندان غم من بعد نتوان داشتنبندی مگر بر پانهد، قفلی مگر بر در زند 
 وحشی ز بس آزردگی زهر از زبانم می‌چکدخواهم دلیری کاین زمان خود را بر این خنجر زند