وحشی بافقی (غزلیات)/به راز عشق زبان در میان نمیباشد
ظاهر
| به راز عشق زبان در میان نمیباشد | زبان ببند که آنجا بیان نمیباشد | |||||
| میان عاشق و معشوق یک کرشمه بس است | بیان حال به کام و زبان نمیباشد | |||||
| دل رمیدهی من زخم دار صید گهیست | که زخم صید به تیر و کمان نمیباشد | |||||
| از آن روایی بازار کم عیارانست | که در میان محک امتحان نمیباشد | |||||
| اگر به من نشوی مهربان درین غرضیست | کسی به خلق تو نامهربان نمیباشد | |||||
| به عالمی که منم منتهای غصه مپرس | که قطع مدت و طی زمان نمیباشد | |||||
| زبان به کام مکش وحشی از فسانهی عشق | بگو که خوشتر ازین داستان نمیباشد | |||||