وحشی بافقی (غزلیات)/ای مرغ سحر حسرت بستان که داری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(ای مرغ سحر حسرت بستان که داری)
'


 ای مرغ سحر حسرت بستان که داریاین ناله به اندازه‌ی حرمان که داری 
 ای خشک لب بادیه این سوز جگر تابدر آرزوی چشمه‌ی حیوان که داری 
 ای پای طلب اینهمه خون بسته جراحتاز زخم مغیلان بیابان که داری 
 پژمرده شد ای زرد گیا برگ امیدتامید نم از چشمه‌ی حیوان که داری 
 ای شعله‌ی افروخته این جان پر آتشتیز از اثر جنبش دامان که داری 
 ما خود همه دانند که از تیر که نالیماین ناله تو از تیزی مژگان که داری 
 وحشی سخنان تو عجب سینه گداز استاین گرمی طبع از تف پنهان که داری