وحشی بافقی (غزلیات)/آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او
ظاهر
| آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او | در کمین خرمن جان شعلهها پنهان در او | |||||
| شعلهای میبایدم سوزان که ننشیند ز تاب | گر بجوش آید ز خون گرم سد توفان در او | |||||
| خانهی دل را به دست شحنهای خواهم کلید | چند بر بالای هم اسباب سد زندان در او | |||||
| آرزو دارم طلسمی رخنهی او بسته عشق | عقل سرگردان در آن بیرون و من حیران در او | |||||
| سود دریای محبت بس همین کز موجهاش | بشکند کشتی و سرگردان بماند جان در او | |||||
| شهسواری بر سرم تاز ای عنان جنبان حسن | وانگهم چشمی بده سد عرصهی جولان دراو | |||||
| چشم وحشی عرصهای باید که در جولان ناز | شوخی ار خواهد تواند ساخت سد میدان در او | |||||