وحشی بافقی (غزلیات)/آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' وحشی بافقی (غزلیات)  از وحشی بافقی
(آتشی خواهم دل افسرده را بریان در او)
'


 آتشی خواهم دل افسرده را بریان در اودر کمین خرمن جان شعله‌ها پنهان در او 
 شعله‌ای می‌بایدم سوزان که ننشیند ز تابگر بجوش آید ز خون گرم سد توفان در او 
 خانه‌ی دل را به دست شحنه‌ای خواهم کلیدچند بر بالای هم اسباب سد زندان در او 
 آرزو دارم طلسمی رخنه‌ی او بسته عشقعقل سرگردان در آن بیرون و من حیران در او 
 سود دریای محبت بس همین کز موجه‌اشبشکند کشتی و سرگردان بماند جان در او 
 شهسواری بر سرم تاز ای عنان جنبان حسنوانگهم چشمی بده سد عرصه‌ی جولان دراو 
 چشم وحشی عرصه‌ای باید که در جولان نازشوخی ار خواهد تواند ساخت سد میدان در او