هشت کتاب/مرگ رنگ/مرغ معما
ظاهر
مرغ معما
دیرزمانی است روی شاخهٔ این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست همآهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار، تنها، تنهاست.
گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،
بام و در این سرای میرود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
میگذرد لحظهها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه — روشن رؤیاست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگی دور مانده: موج سرابی.
سایهاش افسرده بر درازی دیوار.
پردهٔ دیوار و سایه: پردهٔ خوابی.
خیره نگاهش به طرحهای خیالی.
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشیاش چو با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.
ره به درون میبرد حکایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل، خیال فریب است.
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.
دیرزمانی است روی شاخهٔ این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست.
نیست همآهنگ او صدایی، رنگی.
چون من در این دیار، تنها، تنهاست.
گرچه درونش همیشه پر زهیاهوست،
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش.
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،
بام و در این سرای میرود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدایی گویاست.
میگذرد لحظهها به چشمش بیدار،
پیکر او لیک سایه — روشن رؤیاست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگی دور مانده: موج سرابی.
سایهاش افسرده بر درازی دیوار.
پردهٔ دیوار و سایه: پردهٔ خوابی.
خیره نگاهش به طرحهای خیالی.
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست.
دارد خاموشیاش چو با من پیوند،
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست.
ره به درون میبرد حکایت این مرغ:
آنچه نیاید به دل، خیال فریب است.
دارد با شهرهای گمشده پیوند:
مرغ معما در این دیار غریب است.