پرش به محتوا

هشت کتاب/مرگ رنگ/روشن شب

از ویکی‌نبشته
28900هشت کتاب — روشن شبسهراب سپهری
روشن شب

روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه‌های دور.
گر به گوش آید صدایی خشک:
استخوان مرده می‌لغزد درون گور.

دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی‌نصیب از نور

خواب دربان را به‌راهی برد.
بی‌صدا آمد کسی از در،
در سیاهی آتشی افروخت.
بی‌خبر اما
که نگاهی در تماشا سوخت.

گرچه می‌دانم که چشمی راه دارد بافسون شب،
لیک می‌بینم ز روزن‌های خوابی خوش:
آتشی روشن درون شب.