نظامی (لیلی و مجنون)/گوینده داستان چنین گفت

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (لیلی و مجنون)  از نظامی
(گوینده داستان چنین گفت)
'


 گوینده داستان چنین گفتآن لحظه که در این سخن سفت 
 کز ملک عرب بزرگواریبود است به خوب‌تر دیاری 
 بر عامریان کفایت او رامعمورترین ولایت او را 
 خاک عرب از نسیم نامشخوش بودی تر از رحیق جامش 
 صاحب هنری به مردمی طاقشایسته‌ترین جمله آفاق 
 سلطان عرب به کامگاریقارون عجم به مال داری 
 درویش نواز و میهمان دوستاقبال درو چو مغز در پوست 
 می‌بود خلیفه‌وار مشهوروز پی خلفی چو شمع بی‌نور 
 محتاج‌تر از صدف به فرزندچون خوشه بدانه آرزومند 
 در حسرت آنکه دست بختششاخی بدر آرد از درختش 
 یعنی که چو سرو بن بریزدسوری دگرش ز بن بخیزد 
 تا چون به چمن رسد تذرویسروی بیند به جای سروی 
 گر سرو بن کهن نبینددر سایه سرو نو نشیند 
 زنده است کسی که در دیارشماند خلفی به یادگارش 
 می‌کرد بدین طمع کرمهامی‌داد به سائلان درمها 
 بدی به هزار بدره می‌جستمی‌کاشت سمن ولی نمی‌رست 
 در می‌طلبید و در نمی‌یافتوز درطلبی عنان نمی‌تافت 
 و آگه نه که در جهان درنگیپوشیده بود صلاح رنگی 
 هرچ آن‌طلبی اگر نباشداز مصلحتی به در نباشد 
 هر نیک و بدی که در شمارستچون در نگری صلاح کارست 
 بس یافته کان به ساز بینینایافته به چو باز بینی 
 بسیار غرض که در نورداستپوشیدن او صلاح مرد است 
 هرکس به تکیست بیست در بیستواگه نه کسی که مصلحت چیست 
 سررشته غیب ناپدیدستپس قفل که بنگری کلیدست 
 چون در طلب از برای فرزندمی‌بود چو کان به لعل دربند 
 ایزد به تضرعی که شایددادش پسری چنانکه باید 
 نو رسته گلی چو نار خندانچه نار و چه گل هزار چندان 
 روشن گهری ز تابناکیشب روز کن سرای خاکی 
 چون دید پدر جمال فرزندبگشاد در خزینه را بند 
 از شادی آن خزینه خیزیمی‌کرد چو گل خزینه ریزی 
 فرمود ورا به دایه دادنتا رسته شود ز مایه دادن 
 دورانش به حکم دایگانیپرورد به شیر مهربانی 
 هر شیر که در دلش سرشتندحرفی ز وفا بر او نوشتند 
 هر مایه که از غذاش دادنددل دوستیی در او نهادند 
 هر نیل که بر رخش کشیدندافسون دلی بر او دمیدند 
 چون لاله دهن به شیر میشستچون برگ سمن به شیر می‌رست 
 گفتی که به شیر بود شهدییا بود مهی میان مهدی 
 از مه چو دو هفته بود رفتهشد ماه دو هفته بر دو هفته 
 شرط هنرش تمام کردندقیس هنریش نام کردند 
 چون بر سر این گذشت سالیبفزود جمال را کمالی 
 عشقش به دو دستی آب می‌دادزو گوهر عشق تاب می‌داد 
 سالی دو سه در نشاط و بازیمی‌رست به باغ دل‌نوازی 
 چون شد به قیاس هفت سالهآمود بنفشه کرد لاله 
 کز هفت به ده رسید سالشافسانه خلق شد جمالش 
 هرکس که رخش ز دور دیدیبادی ز دعا بر او دمیدی 
 شد چشم پدر به روی او شاداز خانه به مکتبش فرستاد 
 دادش به دبیر دانش‌آموزتا رنج بر او برد شب و روز 
 جمع آمده از سر شکوهیبا او به موافقت گروهی 
 هر کودکی از امید و از بیممشغول شده به درس و تعلیم 
 با آن پسران خرد پیوندهم لوح نشسته دختری چند 
 هر یک ز قبیله‌ای و جائیجمع آمده در ادب سرائی 
 قیس هنری به علم خواندنیاقوت لبش به در فشاندن 
 بود از صدف دگر قبیلهناسفته دریش هم طویله 
 آفت نرسیده دختری خوبچون عقل به نام نیک منسوب 
 آراسته لعبتی چو ماهیچون سرو سهی نظاره گاهی 
 شوخی که به غمزه‌ای کمینهسفتی نه یکی هزار سینه 
 آهو چشمی که هر زمانیکشتی به کرشمه‌ای جهانی 
 ماه عربی به رخ نمودنترک عجمی به دل ربودن 
 زلفش چو شبی رخش چراغییا مشعله‌ای به چنگ زاغی 
 کوچک دهنی بزرگ سایهچون تنگ شکر فراخ مایه 
 شکر شکنی به هر چه خواهیلشگرشکن از شکر چه خواهی 
 تعویذ میان هم‌نشیناندر خورد کنار نازنینان 
 محجوبه بیت زندگانیشه بیت قصیده جوانی 
 عقد زنخ از خوی جبینشوز حلقه زلف عنبرینش 
 گلگونه ز خون شیر پروردسرمه ز سواد مادر آورد 
 بر رشته زلف و عقد خالشافزوده جواهر جمالش 
 در هر دلی از هواش میلیگیسوش چو لیل و نام لیلی 
 از دلداری که قیس دیدشدلداد و به مهر دل خریدش 
 او نیز هوای قیس می‌جستدر سینه هردو مهر می‌رست 
 عشق آمد و جام خام در دادجامی به دو خوی رام در داد 
 مستی به نخست باده سختستافتادن نافتاده سختست 
 چون از گل مهر بو گرفتندبا خود همه روزه خو گرفتند 
 این جان به جمال آن سپردهدل برده ولیک جان نبرده 
 وان بر رخ این نظر نهادهدل داده و کام دل نداده 
 یاران به حساب علم خوانیایشان به حساب مهربانی 
 یاران سخن از لغت سرشتندایشان لغتی دگر نوشتند 
 یاران ورقی ز علم خواندندایشان نفسی به عشق راندند 
 یاران صفت فعال گفتندایشان همه حسب حال گفتند 
 یاران به شمار پیش بودندو ایشان به شمار خویش بودند